فلسفۀ دعا و شرایط استجابت- احیاء شب 23 ر مضان 1397 هـ.ق
13[راوی میگوید]:
حال آقا ساعت به ساعت سنگین میشد و فرمود که درب منزل را ببندند، و دیگر کسی برای ملاقات نمیآمد. تمام پسران و دختران را امر فرمود تا همه حاضر شدند. ذکر آن حضرت «لا إله إلّا اللَه» بود و بس! تقریباً ثلثی از شب که گذشت، بدن آقا غرق عرق شد و عرق از پیشانی مبارکش مانند دانههای درّ میریخت، آقا عرقهای پیشانی را با دست پاک میکرد و میفرمود: «شنیدم از رسول خدا که میفرمود:”وقتی وفات مؤمن نزدیک میشود، پیشانیاش عرق میکند و نالۀ او ساکت میشود.“»
حضرت امام حسن عرض کرد: «پدر جان، طوری صحبت میکنی کأنّه بهکلّی از خود نا امید شدهای!»
فرمود: «آری، چند لحظهای دیگر من با شما نیستم! چهار شب پیش در شب هفدهم ماه رمضان، به شکرانۀ فتح بدر که در روز هفدهم ماه رمضان اتّفاق افتاد، من تا صبح بیدار بودم، در بینالطّلوعین از شدّت بیدار ماندن، سرم را روی زانو گذاشته بودم که به یک چُرت مختصری رفتم، جدّت رسول خدا را دیدم و به آن حضرت عرض کردم: یا رسولاللَه، ماذا لَقِیتُ مِن أُمَّتِکَ مِنَ الأَوَدِ و اللَّدَد!1 ”چقدر من از دست این امّت آزار کشیدم و
چقدر اینها با من دشمنی و شقاوت و بدبختی کردند!“
پیغمبر فرمود: ”ای علی، دعا کن!“ من دعا کردم: خدایا، بعد از من بدان را بر آنها مسلّط کن و به عوض آنها، ملاقات خوبان را نصیب من کن!
جدّت فرمود: ”ای علی، دعایت مستجاب شده است و سه شب دیگر میهمان ما هستی!“ ای حسن! این شب، شب سوّم است!»
حضرت به امام حسن فرمود:
«تو را وصیّت میکنم که بعد از من به صبر و بردباری رفتار کنی و با برادران خود به مهربانی و عطوفت! از همۀ آنها سرپرستی کنی و با برادرت محمّد بن حنفیّه مهربان باش! میدانی که من او را دوست دارم، و او فرزند پدر تو است. امّا دربارۀ حسین، او فرزند زهرا است و برادر اعیانی2 تو است، و دیگر احتیاج به وصیّت و سفارش نیست!»
- مطابق نسخۀ نهج البلاغة (صبحی صالح)، ص ٩٩، خطبه ٧٠. نسخۀ بحار الأنوار: «فشکَوتُ إلیه ما أنَا فیه من التذلّلِ و الأذیٰ من هَذه الأُمّة.»
- یعنی برادر پدری و مادری. (محقّق)

