اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

ضرورت اطلاع استاد و مربی انسان نسبت به حقایق امور

14094
سال 1434
نسخه عربی

ضرورت اطلاع استاد و مربی انسان نسبت به حقایق امور

9
  • بعد عجیب است، آقا این می‌رود پیش پادشاه و مشغول کار و برنامه و این چیزها می‌شود، اصلا به طور کلّی یادش می‌رود ... این خیلی عجیب است ها! بابا آدم یک قضیه عادی وقتی از جلویش رد می‌شود، یادش می‌ماند؛ این قضیه به این مهمی که اصلا طرف پیش حضرت یوسف در زندان بوده، آخر چطور می‌شود آدم یادش برود؟ این اصلا چطور می‌شود؟ آن هم نه یک روز و دو روز، یک هفته ... یعنی در این هفت سال یاد حضرت یوسف نکرد؟! خیلی عجیب است ها! یا ممکن است یادش کرده باشد: آخ! راستی، ای داد بی‌داد! ای خدا از من نگذرد، نگاه کن! به من توصیه کرد ...

  • تا می‌خواهد برود، یک قضیه پیش می‌آید، یک‌دفعه یک ماه دیگر می‌رود ...

  • از این‌ها پیش می‌آید ها! تا دوباره یک‌دفعه دوباره: ا ا ا! من راستی هفته پیش می‌خواستم بروم ... فردا اگر شده به زنش هم سفارش می‌کند وقتی می‌خواهم بیرون بروم بگو قضیه یوسف را پیش پادشاه بگو.

  • آقا هم خودش یادش می‌رود هم خانم یادش می‌رود. جفتشان! جفتشان اصلا یادشان می‌رود این دیشب سفارش کرده بود. یادشان رفت! هر دو با هم! هر دو با هم! بالأخره اگر یکی یادش باشد می‌رود می‌گوید دیگر، چه شده که هر دو با هم یادشان می‌رود!

  • شب که می‌شود: ا ا ا چرا صبح به من نگفتی؟ حالا باشد فردا، فردا، پس‌فردا ... هفت سال باید این یادش برود، هی یادش برود، یادش برود، یادش برود، یادش برود!

  • متوکل حضرت عسکری علیه‌السلام را آورده بود در سامراء، بعد به خاطر اینکه مسئله امامت را لوث کند و خراب کند و چهره امام علیه السلام را مشوّه کند، نگاه کرد دید یکی از فامیل امام [جعفر برادر ایشان‌] یک شخصی هست که می‌تواند با او کنار بیاید و خلاصه بله با همدیگر بنشینند به بزم و به این مسائل بپردازند.

  • یک روز امام هادی علیه‌السلام نشسته بودند، یک‌دفعه یک نفر آمد و خبر داد که فرزند شما به نام جعفر که قرار بود به دنیا بیاید الآن به دنیا آمد. اصحاب نگاه کردند دیدند یک‌دفعه حضرت اخم کردند و با یک حالت غضب، متأثر شدند.