فرق اسلام واقعی و اسلام ظاهری
14برای بار سوم که حسابی تمام اسلحهها و خرجها را آماده کرده بود و خلاصه بسته بود که ما را ببندد، خلاصه آماده شده بود و شاگردانش هم همینطور مانده بودند، از یک طرف استادشان دیگر له و لورده شده بود، از یک طرف هم نمیتوانستند به من چیزی بگویند، خب من هم کسی نبودم که آنها بخواهند حرف بزنند، اگر حرف میزنند که مسئله جور دیگری میشد. اینطور نبود که ما همینطور ساکت بنشینیم بیربیر نگاه کنیم. دیدند که خب نمیشود هرچیزی هم حساب و کتابی دارد. استادشان هم مضمحل شده بود!
حالا دیگر او فوت کرده و گفتن ندارد، آدم چرا بخواهد توضیح بدهد. منظور رسیدن به مطلب است که این را میخواهم بگویم. مجلس جوری شد که اصلا این شخص مفتضح شد، یعنی دیگر چیزی برایش نماند. و دید اگر تا شب بخواهد بماند قضیه همین است، ما شمشیر را بستهایم و شمشیر را در نیام نمیکنیم. بعد دیگر عذرخواهی کرد و باز من هم کوتاه نیامدم و گفتم: بله، بله درست نیست، این حرفها صحیح نیست، شما باید این روش را داشته باشید ... تازه من شروع به نصیحت کردن این آقای استاد اخلاق که خیلیها میرفتند پیش ایشان کردم، میخواستم به بقیه بگویم این استاد اخلاقتان این است، یک آدم بیادب و بیتربیت و بیفرهنگ و نفهم که الْحَاقَّةُ* مَا الْحَاقَّةُ1 را به معنای الحاق معنا
میکند، این آدم نفهمِ بیسواد، شده معلّم اخلاق، شده معلم اخلاق و دارد به بزرگان اهانت میکند، به علماء اهانت میکند و خلاصه میدان را در دستش گرفته است.
همین آقا همان شخصی بود که آقا در روح مجرّد آوردهاند آن زارع کذایی که من با او صحبت کردم و نتوانست حرف بزند و بعد رد کرد، این همان بود، همان شخص بود. اصلا خیلی عجیب بود، من آخرین حرفی که به او زدم گفتم: حاجی برو بیلت را بزن، تو گندمت را بکار! با این عبارت ها! تو را چه به این حرفها که بیایی حرف بزنی؟ تو سواد نداری! گفتم: تو سواد نداری، داری میآیی حرف میزنی، مردم را همینطور علاف خودت کردهای! بلند شو بیا اینجا! من اینجا نشستهام! بلند شو بیا! چه داری میگویی؟
- سوره الحاقّة (٦٩) آيه ١ و ٢.

