هدف و غایت از سلوک
11خدایا من طی الأرض داشتم!
ـ برو بابا! ـ نکیر و منکر ـ خود ما طی السماء داریم تو داری برای من طیالارضت را...
من از چیزها خبر داشتم!
برو من تا فیها خالدونت را میگویم، ـ من دارم زبانحال نکیر و منکر را میگویمـ من دارم کار آنها را برای شما و خودمان راحت میکنم! این چیزهایی که آنها میگویند را من دارم زودتر میگویم. چی داری اینجا...
بر سر بازار عشق کس نخرد ای رفیق *** از تو به یک جو هزار، کشف و کرامات را برای چه داری... اینجا جای این حرفها نیست! چقدر عبودیت با خودت آوردی؟ این را بیاور به ما نشان بده، ما نکیر و منکر از این سؤال میکنیم. بقیه برای خودت، مال همان موقعی که در دنیا بودی، اینجا چقدر عبودیت آوردی؟ چقدر از خودت کنار گذاشتی؟ چقدر در این دنیا که بودی به «او» فکر کردی؟ و چقدر به او توجه کردی؟ در صحبتهایت، در رفتارت، در نوشتنهایت، هان! در نوشتنهایی که داشتی مینوشتی: بنویسم بکوبمش! بزنم... بزنمش زمین، دیگر نتواند اصلا حرف بزند!
ای ددم وای! چقدر در صحبتهایت به او فکر کردی، چقدر به خودت؟ چقدر در نوشتنهات حساب او چون اگر حساب او را بکند فرق میکند، در کارهایی که کردی، در حرفهایی که زدی در ارتباطاتت، چقدر حساب او را کردی، چقدر حساب خودت؟ این قضایا، زمانها وقتی عوض میشود، وقتی جریانات عوض میشود، آدم کمکم یاد صحبتهای این و آن و فلان و امروز و چند روز پیش و چند سال پیش دو سال پیش و سه سال پیش و چهار سال پیش و خوب این مطالب میآید دستش که چقدر حسابِ آن طرف است، چقدر حسابِ اینطرف است؟
چقدر حساب آنطرف را ما کردیم؟ چقدر خدا را در زندگی خود آوردیم؟ چقدر خود را در این قضیه کنار گذاشتیم؟ چقدر این کار را کردیم؟
خوش به حال بزرگان، خوش به حال اولیاء که اینها آمدند و این راه و رسم را نشان دادند. در آن زمان ما مشاهده میکردیم اصلا تفکر یک همچنین تفکری است. اصلا انگار عوضی دارند میفهمند، مطلب را عوضی گرفتهاند.

