هدف و غایت از سلوک
16هرچه فکر کردم این چه بود؟ دیدم بست! بستش! هی فکر کردم، گفتم: رفقا من دیشب این را مطالعه کردم و این حرفها. چرا یادم رفته؟ دیدم نه خیر! قرار نیست یاد بیاید! قرار نیست یاد بیاید!
داری پز میدهی؟ که «من»؟ نه این فهمید و نه آن فهمید؟ حالا تو فهمیدی؟ یک فهمی نشانت بدهیم تا دیگر از این غلطها نکنی!
خلاصه... یکدفعه زود دوزاریمان افتاد، شصتمان خبردار شد که کار از کجا خراب است، گفتیم: خدایا! غلط کردیم، هم آن از ما بهتر، هم آن بهتر و ما هم هیچ نمیفهمیم، تا گفتم؛ یکدفعه دیدم هان باز شد! گفتم حالا صبر کنید بگویم! اول یک فاتحه برای این بخوانیم، یکی هم برای آن مرحوم بخوانیم تا بعد وارد بحث علمی و مطالبش بشویم. از کجا؟ من اعلمم، آن اعلم است، این علمش بیشتر است، اینها را کی داده است؟ من از کجا آوردم؟ از کجا من آوردم؟
و موارد عدیدهای برای من این قضیه اتفاق افتاد، نه اینکه حالا یک مورد و.... بخواهند پیچ را میبندند، بخواهند باز میکنند، این علمش بیشتر است، آن علمش کمتر است. آنی که بیشتر است او داده، آنی هم که کمتر است او داده. هر دو را ما به اصلش برگردانیم، چرا این امانتی که الآن در دست ماست، چرا این امانت را به صاحب امانت نسبت ندهیم؟ چرا به خود نسبت میدهیم؟
ما علممان بیشتر است، او علمش کمتر است، تقوای ما بیشتر است، او کمتر است، درجات ما بیشتر است، او کمتر است...
بلعم باعورا که بود؟ مگر همین بلعم باعورا نبود که مقام داشت، آمد با ولیّ خدا در افتاد. آقا مقامات داشت، مستجابالدعوة بود، کار غیر عادی میکرد، خارقالعاده میکرد، خدا در قرآن دارد: عَلَّمْنٰاهُ مِنْ لَدُنّٰا عِلْماً ﴿الكهف، ٦٥﴾، مااز چیزهای لدنی به او داده بودیم. اینها همه نکته است خیال نکنید! هم آنهایی که در ظاهر است مربوط به ماست، و هم آنهایی که مربوط به باطن است. اینطور نیست که فردی وقتی راه رفت دیگر تمام استها.

