کیفیت وصول به آرزوی عظیم
10یکی از رفقا نقل میکرد، میگفت در یک شهرستانی رفته بود، یک نفر، خیلی هِی میگفت که آقا هر وقت آقای فلان آمدند در اینجا ـ من خصوصیات را نمیگویم تا اینکه منطبق بر افراد نشود، منظور بیان کلی مطلب است ـ آقا هر وقت آقای فلان آمدند خلاصه اینجا، حتما ما را خبر بکنید، هِی سؤال میکرد: امروز آمدند؟
یک سیدی بود، اهل حال بود، اهل دل بود، یک زمانی حالش خوب بود، البته بعدها دیگر تغییر کرد و مسئلهاش در یک سطحی راکد ماند، ولی خب اوایل که با مرحوم آقا ارتباطش خیلی وثیق بود، حالات خوشی هم داشت، و کارهایی هم میکرد، امور غیر عادی و خوارق عادتی هم از او گاهی کم و بیش سر میزد. یکی از همینها که الآن هم در قید حیات است: هر وقت ایشان آمدند در اینجا، بگو منتظر، فلان، چه و این حرفها، چه تشنه...
بعد او میگفت که ایشان آمد در آنجا، در یکی از شهرستانها بود، آمد و مهمان ما شد در آن شهر. ما به فلانکس خبر دادیم که آقا فلانی امشب مهمان ماست ـ زمستان هم بود ـ و امشب شما بیا آنجا و برای شام هم بیا اینجا، فلانی میآید.
او هم گفتش که حتما، خیلی خب، بسیار خب و...
دیگر آمدیم و آمدیم [سفرۀ] شام را بیندازیم، گفتیم فلانی نیامده و گفتیم آقا صبر میکنید که فلانی بیاید، نیاید، این حرفها و...
آن سید گفت بابا بیا، بابا بیا سفره را... یک خورده هم شوخ هم بود! یک خورده آن سید، خدا بیامرزدش فوت کرد، یک خورده شوخ بود.
ـ بیا بابا سفره را بینداز، او فعلا دارد با خانمش پرتقال میخورد! بیا سفره را بیندازیم ما شاممان را بخوریم!
خلاصه شام خوردیم و سفره که تمام شد، یکدفعه دیدیم دارند زنگ میزنند و آقا آمدند.
ـ سلام علیکم آقا!
ـ سلام علیکم آقا چقدر ما مشتاقیم و...

