ضمانت اولیای الهی به پیروان خود
10صحبت در این است كه ما معتقد هستیم به اینكه امام حی و میت ندارد، زنده و مرده ندارد، امام علیهالسلام آن حقیقتش همیشه حی است وگرنه بدن ایشان یك وقت زنده است، یك وقت هم زنده نیست، سید الشّهداء علیهالسلام تا وقتی كه در خیابان راه میرفت بدنش زنده بود، وقتی كه او را شهید كردند دیگر بدن افتاد، ولی خودش چه؟ خودش هم افتاد؟! خود سیدالشهداء علیهالسلام هم افتاد؟! خود سیدالشهداء علیهالسلام هم دفن شد؟! نه! بدنش بود، بدنش بود، امام سجّاد علیهالسلام آمدند بدن را خاك كردند و الآن در آنجا گنبد و بارگاه میسازند، یعنی امام حسین علیهالسلام فقط زیر آن گنبد است یا اینكه نه؟ آن حقیقت كه اختصاص به یك مكان ندارد آن بدن است، بدن امام حسین علیهالسلام است. اگر شما در اینجا بگویید السلام علیك یا سیدالشّهداء، السلام علیك یابن رسول اللَه بیخود گفتیم دیگر! امام حسین علیهالسلام كه اینجا نیست پس برای چه میگوییم؟ با چه كسی داریم حرف میزنیم؟ امام حسین علیهالسلام در كربلاست، امام حسین علیهالسلام در كربلا زیر همان گنبد است، پس شما الآن برای چه كسی میگویید السلام علیك یابن رسول اللَه، این كه میگویید السلام علیك یابن رسول اللَه یعنی همین الآن در كنار توست، در كنار تو دارد میشنود و گوش میدهد و سخن تو را استماع میكند و از حال و هوای تو خبر دارد و از میزان صدق تو نسبت به راه خودش اطّلاع دارد كه چقدر راست میگویی، چقدر درست میگویی؛ این یا بنرسول اللَه گفتنت چقدر درست است.
الآن یاد یك قضیهای افتادم قضیه خندهدار و بامزهای است، خدا رحمت كند یك استادی داشتیم پیش ایشان منطق میخواندیم و اهل همین نواحی تبریز و آنجاها بود، غیر از آن مرحوم آقای غروی خدا رحمت كند، خدا همه را رحمت كند، شخص دیگری بود كه ما پیش ایشان منطق میخواندیم. میگفت یك روز من در همان نواحی آذربایجان و تبریز و اینها میرفتم، رسیدم به جایی خیلی گرسنه و تشنه بودم و گرسنگی و تشنگی بر من غلبه كرده بود و دیگر داشتم از حال می رفتم، میگفت رسیدم به یك مزرعهای بود هندوانه كاشته بودند، من رفتم دیدم كه من الآن دارم میمیرم، الآن دیگر خوردن این هندوانهها آن هم این هندوانه كه دارد برق میزند و چشمك میزند، نه تنها مستحبّ بلكه اصلًا میشود بگوییم از اشدّ واجبات است، خلاصه رفتیم و یك هندوانه را برداشتم شروع كردیم به خوردن، همین كه داشتیم میخوردیم یك دفعه دیدیم صاحب مزرعه با آن بیل و چماقش آمد بالای سرم گفت كه آقا شیخ اینجا چه كار میكنی؟ مال مردم را نشستی داری میخوری؟ خب من دیدم چی به او بگویم گفتم گشنه بودم، گفت گشنه بودی كه بودی حالا تركی میگفت من نمیدانم آقایان ترجمه كنند یك فحش هم داد و گفت گشنه بودی كه بودی مگر باید بروی مال مردم را بخوری، نمیدانم در كتاب و فلان شروع كرد.

