کیفیت معاملۀ سالک با خدا
10خب وقتی نگاه میکند انسان میبیند که اگر حسن یوسف را هم داشته باشد که زنها چاقو بردارند به جای پرتغال دستهایشان را ببرند، دست آخر متوجه شدند و بعد هم دستمال گرفتند و باندپیچی کردند و گذاشتند رفتند دیگر، مسئلهای اتفاق نیفتاد. آن کسی که به دنبال یوسف افتاده بود و همهاش را داد فقط یک زلیخا بود، بقیه که اینطور نبودند رفتند زندگیشان را کردند و خب البته حالا به نحو دیگر، چه بهتر ولی نشد. بالأخره زندگیمان را انجام میدهیم دیگر وضعمان را انجام میدهیم، خب این نهایت چیزی که در دنیا میگفتند حسن یوسف، حسن یوسف، این بود دیگر، دیگر نهایت قضیه.
آنچه که بعضی از بزرگان نقل میکنند که جمالی در آن دنیا به انسان ارائه میدهند که اگر در این دنیا چشم انسان به آن جمال بیفتد دیگر به طور کلی امکان ندارد به یک موجودی غیر از او دیگر رغبت کند و تمایل داشته باشد، یوسف کجا؟ هزار برابر یوسف، درست؟ خدا اینها را میآورد همه را آن طرف نگه میدارد.
یک شب مرحوم آقا صحبت میکردند راجع به این جریان که ممکن است برای انسان یک همچنین مشاهدات و مکاشفاتی رخ بدهد و انسان باید سعهاش را داشته باشد، ظرفیتش را داشته باشد و بتواند توجّه نکند و خلاصه از آن هدف دست برندارد، و آن لذّت نفسانی که به واسطه رؤیت و مشاهده این جمال برای او حاصل شده است او را از رسیدن به آن مقصد مانع نشود، البتّه چیز آسانی هم نیست، تصوّر نشود که آسان است نه، خیلی کار دارد.
یکی از افراد بود او خودش برای من نقل کرد میگفت که من در همان روز یک چهرهای را دیده بودم و خیلی شیفته او شده بودم. مرحوم آقا داشتند این صحبت را میکردند و یک دفعه گفتند که چشم آدم میافتد به یک شخص، شخص عادی حالا فرض کنید که یک شخصی که رفته بود در بیمارستان دیدار رفیق مریضش که در آنجا بود حالا در بیمارستانی جایی چشم آدم میافتد به شخصی آدم خودش را گم میکند، آنوقت میگویند ما از حوری میگذریم، ما از چه میگذریم و از چه میگذریم، درست است آقا، درست است آقا. ما هم سرمان را انداختیم پایین بله درست است، درست است.

