معنا و اهمیت تنجز در سلوک
10خب این از معیار، بسیار خب انسان میتواند دیگر، بسم اللَه! میتواند حرکت کند، میتواند بیاید جلو، خودش میتواند لقاء خدا را لحظه به لحظه مشاهده کند و چقدر شیرین است که وقتی انسان از یک پل عبور میکند، از یک امتحان که بیرون میآید، میبیند عجب چقدر برایش شیرین و گوارا بود و چقدر زیبا بود و چه منافعی برایش مترتب است. همین مسئله یعنی لقاء خدا.
آقای انصاری میخواهند به مرحوم دستغیب بگویند دنبال چه لقاء خدایی میگردی؟ هر آن که در اینجا هستی برای تو لقاء خدا دارد حاصل میشود، بسیار خب بیا، یک بار در نماز، اصلًا نمیفهمی چه موقع به رکوع رفتی، چه موقع به سجود رفتی، در چه وضع و حالی بودی، در چه کیفیتی؟ خب دیدی دیگر، خودت دیدی.
یک وقت با مرحوم آقا یک جایی بودیم خب بالأخره همهمان دچار نقص و عیب و ضعف و اینها هستیم دیگر چند نفر بودیم و یکی از رفقا که الآن هم در قید حیات است، رفقای آن زمان، رو کرد به مرحوم آقا ما نفهمیدیم چه جهتی داشت گفت که آقا، بالأخره چه شد؟ بالأخره چه شد ما این همه آمدیم در اینجا، چه شد؟ ایشان یک نگاهی کردند و به او گفتند: چه عرض کنم. خب این برای چیست؟ چه شد ندارد، تو که الآن در اینجا هستی دیگر چه شد ندارد، چرا جای دیگر نیستی؟ خب بسم اللَه بفرما برو، تو همین که در اینجا هستی، همین که در جای دیگر نیستی، همین که میتوانی در جاهای دیگر باشی، همین که میتوانی دست به کارهای دیگر بزنی و نمیزنی، فکرت، فهمت، نفست، فطرتت،
وجدانت، نمیتواند اقدام کند به خاطر همین بودن در اینجا است که در مسائل مختلف زندگی، اجتماعی، در قضایای دیگر آن تصمیم صحیح گرفته میشود. چه شد؟ چه شد یعنی چه؟
این مسئله یعنی همان حقیقت حضور، همان تنجّز، تنجّزی که امام سجاد علیهالسلام میفرمایند: من نسبت به این وعدهای که تو دادی وجود من نسبت به این وعده باور دارد، یعنی احساس میکنم متنجّز ما وعدت من الصفح عمّن أحسن بک ظنّا، باور دارم، احساس میکنم، دارم خودم میفهمم که چطور تو خطاهای من را داری زیر سبیلی رد میکنی و چشمت را میبندی، این را دارم خودم میفهمم، این را دارم خودم احساس میکنم. دیده شده که وقتی انسان یک کار خلاف انجام میدهد، حالت کدورت برایش پیدا میشود ها؟ بعد وقتی که بلند میشویم نماز میخوانیم میبینیم آن حالت رفت یک حالت سبکیای پیدا شده، این همان است، خدا چی؟ چشمش را بست، اگر خدا چشمش را باز میکرد آن حالت میبایست بماند دیگر، هنوز هم بماند، خیلی اتفاق افتاده، برای خود انسان خیلی اتفاق افتاده، انسان یک حالت کدورتی پیدا میکند بعد از یک ساعت دیگر، حالا یک قضیه دیگری پیش میآید، یک عامل دیگری پیش میآید، یک جهت دیگری پیش میآید، آدم یک چیزی میشنود، یک صدایی میشنود، صدای قرآنی میشنود، توجّهی میکند، میبیند آن حالت رفت، عجب! چقدر بدش میآید، دیگر نمیخواهد مثلًا آن قضیه اتفاق بیفتد، آن حرفی که زده اصلًا نمیخواهد اتفاق بیفتد یا اگر زده میخواهد برود جبران کند، این حالت نورانیت و حالت [پشیمانی] برای چیست؟ الصفح عمّن أحسن بک ظنّا است، یعنی خدا آمد و پوشاند و آن رفت و حالتش برگشت؛ الآن حالت نفس حال بهاء و بهجت است، البته این مقام، مقام حال است، مقام استقرار نیست حال است، یعنی مدام تکرار میشود، تکرار میشود تا اینکه بخواهد به مرتبه استقرار برسد، انسان باید تمرین کند، مراقبه داشته باشد، مراقبه داشته باشد، نگذارد تکرار شود.

