اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

کیفیت نزول مقدّرات در شب های قدر

0
نسخه عربی

کیفیت نزول مقدّرات در شب های قدر

14
  • روایت امّ‌سلمه از رسول خدا دربارۀ واقعۀ کربلا

  • امّ‌سلمه نقل می‌کند:

  • پیغمبر در آن اطاق رفتند و مشغول عبادت شدند. من یک‌مرتبه دیگر پیغمبر را ندیدم؛ جای پیغمبر خالی بود! ساعتی گذشت، دیدم پیغمبر در آن اطاق آمده است و به سجده افتاده است و مشغول گریه است و گریه‌های طولانی و عجیب و غریبی می‌کند. صبر کردم تا سر از سجده برداشت، دیدم سر و صورت پیغمبر گَرد آلود است، گفتم: «یا رسول‌اللَه، کجا بودید؟» گفتند: «مشغول عبادت بودم، جبرائیل آمد برای من تهنیتی آورد و مبارک بادی گفت.» عرض کردم: «یا رسول‌اللَه! آن مبارک باد چه بود؟»

  • فرمودند: «جبرائیل به من گفت: ”این منصب را خدا به حسینت می‌دهد، می‌خواهی برویم خوابگاه او را ببینی؟“ مرا در خوابگاه حسینم آورد و در زمین کربلا پیاده شدیم و تمام آن جریانات را دیدم؛ دیدم حسین من قطعه‌قطعه روی زمین افتاده است! جبرائیل مقداری از آن خاک را برداشت و به من داد و گفت: ”ای رسول خدا، هر وقت این خاک تبدیل به خون تازه شد، علامت این است که حسین را کشته‌اند!“ این گرد و خاکی که بر صورت من می‌بینی، گرد و خاک همان زمین است که به صورت من نشسته است.» حضرت آن تربت را به من دادند و گفتند: «ای امّ‌سلمه، این را با خود نگهدار! و هر وقت دیدی که این تربت تبدیل به خون تازه شد، بدان که حسین مرا کشته‌اند!»

  • من این تربت را گرفتم و نگاه می‌داشتم. دل من تا زمانی که سیّدالشّهدا به سمت عراق حرکت کردند، دائماً در غلیان و اضطراب بود؛ چون خبری است که پیغمبر داده است، و خبرهایی که پیغمبر داده است همه درست بود، و این خبر را هم پیغمبر به من داده است. من زنی مطیع اوامر پیغمبر هستم و بسیاری از اسرار را پیغمبر به من می‌فرمود.1

  • ‌سیّدالشّهدا خواست به‌سوی عراق حرکت کند، خدمت مادرش امّ‌سلمه در مدینه آمد. امّ‌سلمه را مادر خطاب می‌کرد. امّ‌سلمه از زوجات بزرگوار پیغمبر و محبّ اهل‌بیت و محبّ امیرالمؤمنین و حضرت زهرا بود. سیّدالشّهدا و امام حسن او را خیلی دوست داشتند، و او نسبت به این بچّه‌ها خیلی ملاطفت داشت. سیّدالشّهدا در مدینه از یگانه زنی که فقط خداحافظی کردند امّ‌سلمه بود. برای خداحافظی که آمدند، یک‌مرتبه صدای شیون و نالۀ امّ‌سلمه بلند شد: «ای حسین، کجا می‌روی؟»

    1. همان، ص ١٣٠.