آثار حسن ظن به خدا و اعتماد به وعدۀ او
10آنجا حسابها درست است رفقا، آنجا به ظاهر نگاه نمیکنند ها! آنجا به قبا و عمامه و ریش و عرض میشود لباس سفید و تسبیح و انگشتر عقیق نگاه نمیکنند ها! آنجا به دل صاف نگاه میکنند، آنجا به قلب صاف نگاه میکنند، گرچه ظاهر ظاهر نامناسبی هم باشد، گرچه مویش هم یک خرده بیرون باشد، گرچه محاسن هم نداشته باشد، به این حرفها نیست، به این حرفها نیست، آنجا نگاه میکنند که این دل چقدر با واقع در یک راستا قرار گرفته است، به آن نگاه میکنند.
اینها مال این دنیاست، ما به ظاهر نگاه میکنیم هر کسی میآید پیش ما سری میاندازد پایین، شما آقا بزرگوارید، شما اوه! اوه! خدا از دلت خبر بدهد، شما بزرگوارید، ولی وقتی که جایش میشود یک بزرگواری نشانت بدهد، یک چنان بزرگواری نشانت بدهد که دیگر هیچ فکر بزرگواری به سرت نزند، که یک وقت خیال کنی بزرگواری! اما آنکه که ظاهرش آنجور است او نمیآید سرش را کج کند بگوید بزرگوارید، صاف است، خودش است، ظاهر و باطنش یکی است، اینها را نباید دست زد، این باورها را نباید دست کاری کرد، با این آدمها نباید ور رفت، خدا کار دست آدم میدهد، همینهایی که ظاهر نامناسب دارند، همینهایی که مویشان پیداست، همینهایی که اینطرف و آنطرف ممکن است مورد طعنه افراد قرار بگیرند ولی دلش صاف است، دلش پاک است، قلب و ظاهرش دوتا نیست، که در ظاهر بگوید شما بزرگوارید ولی در باطن ابوسفیان باشد، اوه اوه اوه!
ظاهرش چون بوذر و سلمان بود *** باطنش همچون ابوسفیان بود این قسم (منافق) را نه، اینها را هر کاری کردید مهم نیست، اشکال ندارد، مسئلهای نیست، به جایی برنمیخورد هر چه کنیم کم کردهایم! ولی این قسم اول را نباید دست زد.
ایشان میفرمودند: ما از اینها طلب شفاعت میکنیم.
صحبت راجع به باور بود، طیب باور داشت، امام حسین علیه السلام را باور داشت، اینها ائمه را باور داشتند، توجه میکنید؟ اینها آدمهای درست را باور دارند. در زمان سابق یک وقت با مرحوم آقا میرفتیم برای حرم، یک شبی بود اتفاقاً شب زمستان هم بود، زمین هم یخ بود، که من میترسیدم یک وقت نکند خطری پیش بیاید، ولی خب ایشان پیاده میرفتند با ماشین نمیرفتند، هر چه هم میگفتیم، میگفتند نه حرم پیاده میرویم. خلاصه ما در خدمتشان بودیم و ایشان یک دستمالی روی عمامهشان بسته بودند که سرما نخورند و گردنشان و اینها محفوظ باشد، حرکت میکردیم تا آمدیم به حرم و برگشتیم در صحن یک مرتبه من دیدم یک مردی آمد پیش من از همین افرادی که خب به حسب ظاهر، ظاهرش خیلی مناسب نبود، دیگر برای خودش بود، ظاهرش یک مرد جاافتادهای بود، آمد خیلی با ادب و گفت سلام شما آقازاده ایشان هستید؟ گفتم که باعث شرمندگی است، بله متاسفانه، باعث شرمندگی است، قسمت اینطور شده که ما منتسب به ایشان شویم، بعد گفت ایشان کی هستند؟ گفتم ایشان یکی از افراد هستند. گفت میشود من یک چیزی از شما بپرسم، حالا آقا با سه چهار متر فاصله جلو میرفتند این هم آهسته با من صحبت میکرد، کل صحبت سه چهار دقیقهای بیشتر طول نکشید، گفت آقا یک چیزی میخواهم به شما بگویم من همه آخوندها را دیدهام، حالا دیگر بیشتر باز نمیکنم که گفت کجاها رفتم و کجاها ... امشب چشمم به این آقا افتاده، میبینم این با بقیه فرق میکند سرّش چیست؟ گفتم کهخب شما به همان درونت مراجعه بکن سرّش را پیدا میکنی، همان درونت را ببینید پیدا میکنید و بعد بنده خدا اصلًا خجالت کشید که بیاید پیش آقا، چون ظاهرش یک ظاهر خوبی نبود، فقط گفت سلام من را به این آقا برسان و بگو یک نفر خلاصه شما را در این همه پیدا کرد، بعد دیگر متوجه نشدم خداحافظی کرد و رفت.

