اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

آثار حسن ظن به خدا و اعتماد به وعدۀ او

14395
سال 1435
نسخه عربی

آثار حسن ظن به خدا و اعتماد به وعدۀ او

11
  • خب ببینید این دارد می‌گوید من رفتم، من همه را دیدم، این فرق می‌کند، در حالی که اگر قرار به عمامه است همه دارند، عمامه زیاد دارند، اگر قرار به محاسن و عبا و اینهاست که همه دارند، این چه احساسی داشته؟ چه احساسی؟ این فطرتش او را به یک سمت می‌کشاند، نیست فطرتش صاف است، وقتی که یک واقع را می‌بیند یک حقیقت را می‌بیند زود جذب می‌شود، جذب می‌شود. دیده‌اید انسان بعضی وقتها نگاه به بعضی می‌کند ناراحت می‌شود، چندشش می‌شود، به هم نمی‌خورند به هم نمی‌خورند.

  • اما این عجیب بود که خصوصیت ایشان همه جا بود، خب بنده در تمام جاها و مسائلی که برای ایشان پیش می‌آمد بودم، بیمارستان‌هایی که ایشان رفتند، اصلًا افراد خواهی نخواهی جذب می‌شدند، وقتی که ایشان از یک بیمارستان که می‌رفتند ماشاءاللَه یکی دو تا هم بیماری پیدا نکردند، به ایشان گفتم آقا جان شما مثل اینکه کلکسیون‌تان تکمیل شده، دیگر همه چی، قلب و شش و معده و سر و فشار خون و چشم و این چیزها همه! گفتند نه هنوز یک چند تا مانده! هر وقت ما از بیمارستان می‌خواستیم خارج شویم و منزل بیاییم، آقا پشت سر ما یک سینه‌زنی بود، این زنها و مردها، پرستارها و ... همین‌طور گریه می‌کردند، با گریه و این چیزها ما را خلاصه همین‌طور مشایعت می‌کردند و تا اینکه خلاصه بیرون می‌آمدیم، خب این همان واقع را که می‌گیرد، همان جذب می‌کند و خب خیلی‌ها می‌روند آنجا، در همان موقعی که ایشان فرض کنید که در بیمارستان بودند چند تا افراد دیگری هم بودند من می‌دیدم که آنها هم بستری هستند، ولی عادی دیگر، عادی بودند.

  • این طیب یک آدمی بود که باور داشت، دستگاه امام حسین علیه السلام را باور کرده بود، دستگاه ائمه را باور کرده بود، برای آن حساب و کتاب قرار داده بود. یک شخصی نقل می‌کرد، خودش نقل می‌کرد، خدا رحمتش کند فوت کرده، می‌گفت من ایشان را دیده بودم، خیلی شوخ هم بود به اصطلاح، خیلی، می‌گفت یک دفعه من چیزی از این دیدم که از کسی دیگر ندیدم، می‌گفت روز عاشورا بود ما در دسته طیب بودیم آن موقع من نوجوان بودم، آن شخص تعریف می‌کرد، خدا رحمت کند مرحوم آقا شیخ حسین کبیر بود و خیلی اهل ولا بود، منبری بود و شخص معروفی هم بود و ایشان در قم هم ساکن بود، بنده این قضیه را از ایشان نقل می‌کنم، می‌گفت نوجوان بودم و در دسته طیب بودم در روز عاشورا، و آمدند و غذا دادند، دیگ‌های غذا خیلی بود، خیلی زیاد و هیئت خیلی بزرگی داشت و افراد می‌آمدند و غذا می‌خوردند، دیگر بعدازظهر بود ساعت حدود دو و دیگر غذا تمام شده بود، مردم هم داشتند می‌رفتند و متفرق می‌شدند، می‌گفت یک دفعه خبر آوردند که یک دسته دارد می‌آید بدون خبر، خب دسته‌ها خبر می‌کنند، هیئت‌ها خبر می‌دادند که ما می‌آییم آنجا. می‌گفت بی‌خبر مثل اینکه حالا جایی گیرشان نیامده آمدند روی سر طیب بیچاره، گفتند حالا ناهارمان را برویم در هیئت این بخوریم، گفتند چه خبر است، گفتند که یک دسته چند صد نفری است، در دیگ‌ها هیچی باقی نمانده بود، می‌گفت فقط یک دیگ باقی مانده بود که مثلا غذا به اندازه ده پانزده نفربود، یک مقدار کمی غذا بود، اگر مثلا برنجی بود یا مثلا اگر یک مقدار خورشتی بود به اندازه ده پانزده نفر بیشتر ته دیگ نبود.