وفای خداوند و اولیائش به وعدههای خود
12همه پیغمبر را در آن یکمترو هشتاد دیدند، در آن وزن مخصوص دیدند؛ آن هم رفت، خاک هم رویش ریختند و دفنش کردند. این سهچهارتا بودند که پیغمبر را آن یکمتروهشتاد ندیدند، صدوهشتاد سانت ندیدند، پیغمبر را یک حقیقت و واقعیتی دیدند که آن حقیقت و واقعیت ظهورش آن موقع در آن بود، الآن ظهورش در این است.
شما امشب که در اینجا آمدید چه لباسی تنتان است؟ ایشان لباس سیاه و ایشان لباس سفید، ایشان هم لباس زرد و لباس قهوهای و هر کسی یک لباسی پوشیده دیگر، سه شب دیگر شماها بیایید اینجا معلوم نیست با این لباسها بیایید شاید لباستان عوض شود، آنکه لباس قهوهای است سفید میپوشد، خودش عوض میشود؟ نه، همان است، همان فکر است، همان مغز است، همان قلب است، همان شخص است، اسمش عوض نمیشود، شناسنامهاش عوض نمیشود، پدر و مادرش، هیچ کدام اینها تغییر پیدا نمیکند، لباس را عوض کرده، لباسش کثیف بوده یک لباس دیگر تنش کرده، آن لباس رنگش فرق میکند، سبز است، آبی است، نمیدانم زرد است تغییر پیدا میکند، در زمان پیغمبر برداشت مردم از شخصیت پیغمبر، برداشت لباسگونه بود، یعنی همه پیغمبر را در همان لباسی میدیدند که هست، فقط همین؛ همینی که میآید حرف میزند با اینها و بعد هم فوت میکند، تمام شد فاتحه! حالا ببینیم چه کار کنیم.
آنهایی که رند هستند، آنهایی که حواسشان جمع است آنها میگویند: نه، اینکه الآن دارد با ما حرف میزند این یک زبان است، زبان گوشت است، گوش است، چشم است، این قامت است، آن حقیقت در این زبان و گوش و چشم و اعضاء و جوارح الآن با ما دارد تخاطب میکند، یک روزی میآید که این گوش و چشم و زبان و سر و دست و پا را ما دفن میکنیم، آن حقیقت چه میشود، حقیقت دفن میشود؟ حقیقت که دفن نمیشود، آن حقیقت که نمیرود در خاک، گوشت میرود در خاک، این گوش، چشم، زبان، سر، محاسن، دست، پا، اینها همه میروند در خاک؛ بسیار خُب، امّا آن حقیقت که سر جایش است، آن حقیقتی که دارد الآن صحبت میکند، آن حقیقت میآید در شکل یک زبان دیگر، باز هم علی نه، آن یک چیز دیگر است، در شکل یک زبان دیگر که ما اسم او را میگذاریم: علیابنابیطالب. پس همان امر پیغمبر الآن دارد با این زبان ... منتهی حالا صوتش فرق میکند، نُتش تفاوت میکند، کیفیت ترکیب کلمات و ترکیب جملاتش فرق میکند؛ خُب بکند، چه اشکال دارد؟

