وفای خداوند و اولیائش به وعدههای خود
14بله من این مطلب را میخواستم [مطرح] بکنم، آن روز که بعدازظهر، که یک همچنین چیزی در ما شبهه شد که؛ آقا پس شما این مدت چه بودید، چه کردید، آخر خُب نتیجهاش یک همچنین قضیهای شد و فلان و این چیزها! بعد خیلی عجیب که خلاصه ایشان را در رویا دیدم که فرمودند: هر کسى یک سعه وجودى خاصى دارد، تو آنچه را که خودت فهمیدى به او پایبند باش و به کس دیگر کارى نداشته باشد، گفتم: خُب حالا تمام شد، مشکل حل شد، البتّه خُب مطالب دیگری هم بود، خُب مشکل حل شد تمام شد.
یعنی ما در این دنیا با سعه وجودی افراد ارتباط داشتیم، نه با سعه خودمان با آنها، وقتی با آنها صحبت میکردیم خودمان را پایین میآوردیم در سطح او میگفت: عجب، بهبه یکساعت با آقا بودم چه مطالبی رد و بدل شد چه مسائلی، چه چیزی، با فلانی ملاقاتی [داشتی]، بهبهبه خبر نداری چه بود، چه مسائلی، همه خوشحال، همه خوب و همه حَظشان را میبردند.
امّا دیگر قرار نیست بر اینکه من بلند شوم بیایم از فکر او و روش او و مرام او، پیروی کنم، آن بیاید از مرام من تبعیت کند، چرا من؟ قرار بر یک همچنین چیزی نیست، چرا بنده بیایم از مرام فلان شخصی که یک سعه محدودی دارد، یک ظرفیت محدودی و یک برداشت محدودی دارد، تبعیت کنم؟ چرا من بیایم به دنبال او، چرا؟ چرا؟ خُب شما تشریف بیاورید!
یک بنده خدایی آمد ما را نصیحت کند، نیمساعت نشست و جریان رودخانه گلفاستریم از کجا میآید و فلان! وقتی خوب حرفهایش را زد ما که از اوّل فهمیدیم چه میخواهد بگوید، بعد گفت که: خُب آقا چرا شما خودتان را در کنار این جریان حفظ نمیکنید، محفوظ نمیکنید، که هم خودتان باقی بمانید و ... من گفتم: خُب چرا کار برعکس نشود، آن جریان خودش را در کنار بنده حفظ کند، محفوظ کند، شما این صغری و کبری و این حرفها را چیدی که این نتیجه را بگیری! من میگویم: خُب حالا عکسش میکنیم، آن جریان بیاید و ساکت بشود و هر چه من گفتم گوش بدهد! خُب این هم همینطور دید عجب! نیمساعت دارد ...

