
وفای خداوند و اولیائش به وعدههای خود
شرح فقره وَ اَنَا يا سَيِّدى عائِذٌ بِفَضْلِكَ هارِبٌ مِنْكَ اِلَيْكَ مُتَنَجِّزٌ ما وَعَدْتَ مِنَ الصَّفْحِ عَمَّنْ اَحْسَنَ بِكَ ظَنّاً 1ـ یقین و تنجز در عبارت امام سجاد علیه السلام پایه و اصول سلوک است. 2ـ وعدههای خداوند بیپایه نیست. لذا بجا آوردن وعده در شرع واجب است و انجام ندادن آن حرام و در صورت تخلف از وعده، عمل قادح عدالت انجام داده و شخص فاسق است. شرط چه در ضمن عقد، چه خارج عقد و چه شرط انضمام و بهطور کلی هر تعهدی، متنجز است (بخلاف نظر مشهور) مگر عذری مثل مرض مانع باشد. 3ـ راه خدا با تردید طی نمیشود مرحوم حداد میفرمودند: گاهی شخصی میآید و حال و هوایش عوض میشود و بعد از مدتی تردید پیدا میکند. آخر مگر ما در را بسوی شما بستهایم و یا مگر در کار شما ماندهایم؟! 4ـ اگر پایبندی و انجام دستورات بزرگان بعد از فوت مرحوم علامه نبود، الان خود من این حال و هوا را نداشتم. 5ـ وعده اولیاء همان وعده خداست. مرحوم علامه میفرمودند: اگر کسی در راه ما قدم بگذارد مانند فرزند ماست و ما جنبه ابوت و بنوت را در حق او هم در دنیا و هم در آخرت رعایت میکنیم. 6ـ مطالب حقّی که به دل ما میآید هدایت از جانب خداست و این قضیّه را میتوان در تبدّل فکر ما در حوادث گوناگون مشاهده کرد. 7ـ والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا (اگر کسی دنبال هدایت باشد خدا دست او را میگیرد) وقتی اولیاء میگویند ما دستگیری میکنیم جداً پیگیر هستند. 8ـ در مقطعی از زندگی که دچار حوادث سخت شده بودم مرحوم علامه در خواب به من فرمودند: هرکس سعه وجودی خاصی دارد تو به آنچه شنیدی و باور داری پایبند باش. 9ـ بودن با پیامبر مس وجود انسان را تبدیل به طلا میکرد. بعد از پیامبر فقط کسانی که نفس رسول خدا در آنها نفوذ کرده و حقیقت او را دریافته بودند، ثابت قدم ماندند. 10ـ آن حقیقت پیامبر امروز در وجود امام زمان میباشد و همینطور در وجود اولیاء جاریست زیرا نفوس آنها متحول شده و مندک در نفس رسول خدا شده است، لذا مرحوم علامه میفرموند: هر وقت به آقای انصاری نگاه میکردم حقیقت رسول خدا را میدیدم. 11ـ انبیاء و اولیاء تکتک افراد را مورد تخاطب قرار میدهند و بههمین خاطر است که احکام برای همه یکسان نیست. 12ـ خداوند برای هر کسی، یک پرونده جدا تشکیل میدهد. 13ـ حرف اولیاء این بود که به دیگران نگاه نکنید و از عمل بد دیگران مأیو
وفای خداوند و اولیائش به وعدههای خود
8تمام اینها دارد از یکجا میآید. برنامهریزی شده است، طبق برنامه جلو میآید، یکبهیک، در اینجا که تصمیم میگیرید، میگویید: عجب این تصمیم من نبود، من که تا دیروز نظرم این بود، چرا امروز نظرم برگشت! چه عاملی باعث میشود امروز نظر شما برگردد؟ کسی به شما حرفی زده؟ نخیر. مطلبی را در جایی خواندید؟ نخیر. کسی به گوش شما مطلبی گفته است؟ نخیر. خودتان چیزی دیدید؟ نخیر. پس چه عاملی باعث شده که تا دیروز تا دو روز پیش نسبت به یک قضیه یک نظر داشتید، امروز که موقع تنجز آن مطلب و انجام آن قضیه است یکدفعه نظرتان برگشت، جور دیگری دارید فکر میکنید، این تبدل فکر از کجا برای ما پیدا میشود؟ هیچ تا حالا فکرش را کردید؟ یک منشأ میخواهد، منشأ از آن دنیا دارد فرکانسها را میفرستد که: بشین، بشین سرجایت، بشین سر جایت، یکی یکی. یکدفعه میبینید آدم رفت یکجا، یک قضیه شنید، تا این قضیه را میشنود کل سیستمش همه عوض میشود دگرگون میشود، از کجا باید این برود در فلانجا، فلان شخص هم در آنجا حضور داشته باشد و این مطلب را بیان کند، حالا آن برای خودش میگوید، اصلًا کاری به این کارها ندارد، نه اینکه حالا او هم در باغ است، اینها همه بله.
یک وقت در یک جریانی بود خیلی وقت پیش، توضیح بیشتر نمیدهم من راجع به یک شخصی برای خودم یک طرز فکری داشتم، بعد مصادف شدم با یک فردی که او صادق بود و امین و مورد وثوق و اعتبار ما بود، یک داستانی از او شنیدم راجع به آن شخص مخصوص، شنیدن این داستان
زندگی فکری و علمی مرا به طور کلی تغییر داد، تمام شد، تمام شد، یعنی آن افکاری که بود نسبت به آن [فرد]، وقتی که تغییر پیدا کرد خودم که مراجعه کردم بازگشت کردم به تاریخ، به حالات، به خصوصیات، به اینها، دیدم عجب اشتباهی ما کرده بودیم؛ البتّه این قضیه مال خیلی وقت پیش است سیچهل سال پیش، سیوخردهای سال پیش گفتم عجب! ما اصلًا غافل بودیم، از این مسأله غافل بودیم، از آن مسأله غافل بودیم، از این غافل بودیم، یک داستان، یک حکایت، یک قضیه و تا الآن هم همین است یعنی هیچ تفاوتی نکرده، مطلب همان است.
