التجاء به فضل خدا
12یک بنده خدایی نقل میکرد، میگفت که ما را یک جا صدا کردند و گفتند شما از فلان پست و فلان شغل عزل شدید و دیگر تشریف نیاورید، (یک جا منبر میرفت) میگفت ما که برگشتیم منزل به روزگاری افتادیم که دختربچه به حال من داشت گریه میکرد!! من گفتم ای خاک بر سرت کنند، آخه آدم هم این است، این است، یعنی واقعاً آدم در یک وضعیتی باید قرار بگیرد که وقتی بگویند آقا فلان جا دیگر نیا ...، خب نیا که نیا به سم اسب حضرت ابوالفضل، خب نیا اصلًا برو یک جای دیگر، آدم باید در این وضعیت قرار بگیرد؟ اسم تو را آدم میگذارند؟ اصلًا تو آدم هستی؟ تو مرد هستی؟ مرد هستی؟ آن ریشهایت را بزن و چیزهای دیگر بمال، آخر تو مردی؟ که آدم بیاید یک همچنین چیزی ... اینها برای چیست؟ چون باور نیست، ما باور نداریم، مردم را داریم گول میزنیم، خودمان داریم این حرفها را بهمردم میگوییم ولی خودمان باور نداریم، خودمان شک داریم، با شک داریم با مردم صحبت میکنیم، با شک داریم با مردم حرف میزنیم، مطالبی را که خودمان شک داریم به صورت یقین داریم به مردم میگوییم، چرا؟ خب نگوییم! اول خودمان به این مطلب برسیم بعد آنوقت بیاییم برای مردم بگوییم.
حالا آن روزی که بیایید که آدم یک ضرر بکند، حال ندارم، برو بابا ولمان کن، برو بابا، برو با آن بازی کن، برو پی کارت حالا فعلًا وقت ندارم، سرم درد میکند و خانه را میکند جهنم و برزخ و برای چی؟ یک میلیون ضرر کرده. خب کردی که کردی بابا این چه بساطی است؟ قرار بود این یک میلیون در جیب شما بیاید جایش عوض شده در جیب بغلی رفته، یک میلیون باور کنید از بین نرفته ها نه! نه! آن سر جایش است، جایش عوض شده یعنی در این جیب بغلی رفته، یک نیم متر این طرفتر، خیلی جای دور نرفته که ماتم گرفتی، یک نیم متر این طرفتر است، خیلی دور نیست اگر یک وقت دور بود میرفت هندوستان، میرفت امریکا و استرالیا ... ولی نه! نیم متر این طرفتر در جیب این یکی است، خودت هم داری میبینی در جیب آن است، خب این دیگر ناراحتی ندارد، ممکن است دوباره نیم متر جایش عوض شود بیاید اینجا و یک روزی همین قضیه انجام بشود.

