التجاء به فضل خدا
19من! من با این علم، من با این شخصیت، من با این پرستیژ، من با این موقعیت دیدید ها؟ بعضیها وقتی میخواهند بروند یک جا تنهایی نمیتوانند بروند، اصلًا انگار پایشان قدرت ندارد شش تا باید دورشان باشند، سه تا اینطرف و سه تا آنطرف، یکی کیفش را دست بگیرد، آن یکی فلان تا برود، یک جا تنها نمیتوانند بروند، حتماً باید یک جمعیتی یک چیزی بالاخره داشته باشند، بابا خودت میخواهی تنها بیا، تنها نمیتوانی حرف بزنی ها! نمیتوانی نفس بکشی، خناق میگیری؟ حتماً باید شش تا اینطرف و آنطرف هوا را داشته باشند، همچین فضا را باید داشته باشند، خدا میگوید شش تایی پیش من نیایید، ما که شصت تایی داریم میرویم، تنها بیا! تنها بیا پیش من! و چقدر واقعاً لذتبخش است انسان احساس کند با یکی دارد صحبت میکند که حساب و کتاب برای خودش برنمیدارد.
من این هستم، من آن هستم من در این موقعیت هستم تا طرف این طوری بکند پنج دقیقه نشده آدم بلند میشود: خب اجازه میفرمایید؟ دیگر فرصت نیست! ولی وقتی ببیند نه یکی دارد با آدم حرف میزند نه نگاه به مالش میکند، نه نگاه به علمش میکند، نه نگاه به شخصیت و پرستیژش میکند نه نگاه به موقعیت اجتماعی و خانوادگیاش میکند، خودش تنها دارد با آدم صحبت میکند، خودش تنها.
دیگر وقت گذشت میخواستم یک قضیه را بگویم، انشاءاللَه در شب بعد یادآوری کنید که آنچه که میخواستی بگویی چه بوده، دیگر ساعت دوازده و ربع است و کاری نکنیم که مورد مواخذه دوستان قرار بگیریم و خلاصه این مقدار توفیق هم سلب شود از ما، یک مقداری رعایت بکنیم. نیم ساعت شد یا نه آقای دکتر؟! (مزاح) خب نیم ساعت و چند ثانیه! آن ثانیهاش بیشتر از نیم ساعت شد! عرض کنم به یک زنی گفتند چند سالت است؟ حالا شصت سالش بود گفت هجده سال و چند ماه، گفت هجده سالو چند ماه بیشتر نیست! حالا به من میگویند شصت سال نه بابا! امیدواریم که خداوند ما را به این مسائل بیشتر آشنا کند، توفیق بدهد به برکت ماه رمضان، واقعاً این حال و هوایی که پیش آمده و حکایت از رحمت خدا میکند، سرازیر شدن رحمت خدا و نزول رحمت خدا و باز شدن دربهای سیر و حرکت به سوی خودش.

