ارتباط تام و بر اساس یقین با ولی الهی ضامن رسیدن به هدف
11چرا اینطور شد؟ چون یواشیواش مجال برای ورود ظلمت و از بین رفتن نور باز شد، به جای اینکه انسان از همان اوّل از سرچشمه جلوی گلآلود شدن آب را بگیرد و مواظب رفتارش باشد، مواظب حرکتش باشد، از همان نقطه اوّل باید مواظب بود.
وقتی که مرحومآقایحداد رضواناللَهعلیه فوت کرده بودند، به رحمت خدا رفته بودند، البتّه بعد از مدتّی این خبر منتشر شد، ایشان در روز دوازدهمماه مبارک رمضان به رحمت خدا رفتند، ما این مطلب را روز اوّل محرم متوجّه شدیم، خبری آمد، چون در آن زمان خُب ارتباطات قطع بود دیگر، قطع بود و زمان زمان جنگ بود و ارتباطی دیگر نبود و لذا این اخبار هم خُب به دست نمیرسید، بعد از چهارماه، حدود چهارماه کمتر این خبر رسید.
همان زمان یکی از رفقا تماس میگیرد و از صحبتهایش بنده اینطور متوجّه شدم که در چه زمینهای دارد صحبت میکند از یکی از شهرستانها تماس گرفت و یک حرفهایی زد که دیگر مرحومآقا از وسط صحبتهایش به عربی گفتند: ماکلُمایعلَمانیقال، دیگر بس است دیگر چه داری میگویی؟!! در تلفن که دیگر نمیشود این حرفها را زد و این مطالب را که دیگر نمیشود گفت!
صحبتهایش این بود که: وقتی من این مطلب را شنیدم گفتم در اوّلین وهله باید تماس بگیرم و حال خودم را نسبت به شما عرضه بدارم حتّی یکثانیه هم فرصت و مجال برای شیطان ندهم که در همان یکثانیه بخواهد شاید یک وسوسهای بکند شاید یک شکی بیندازد، شاید یک کاری بخواهد بکند، گفتم تا این مطلب را شنیدم تلفن را بردارم و بگویم، خلاصه مسأله منحصر در شماست، و همان جنبه و موقعیتی که ما نسبت به مرحومحداد داشتیم به همان کیفیت نهکم و نهزیاد در شما این مسأله هست!
البتّه شروع کرد یک چیزهایی گفتن، یک وقت آقا گفتند: آقا بس است دیگر هر چیزی که نمیشود گفت! ببینید خُب آدم رِند است، آدم رِند است، زرنگ است، مؤمن است، نمیخواهد حتی فاصله بیفتد. حالا بالاخره چند روز هم بگذرد بعد ما که میدانیم مسأله چیست! خُب چه میدانیم، ما چه میدانیم چه قضیهای اتّفاق خواهد افتاد، لذا میگوید: تا این مسأله میشود من فوراً همان نحوه ارادتی را که نسبت به استاد داشتم همان را الآن در این فرد میبینم و باید بگویم و موقعیت خودم را

