حقیقت سلوک یعنی عدم اعتنا و التفات به خود
11من وقتی یک مطلبی را به رفقا عرض میکنم و بیان میکنم باید پاسخگوی اشکال و سؤالات و ابهامهایی که در ذهن است باشم و بیایم بگویم؛ قطعاً همینطور است دیگر. در آن قضیهای که چند سال پیش اتّفاق افتاد یکی دو سال طول کشید راجع به مسئله حجیت فعل ولّی خدا بود، هر شب رفقا میدیدند که میگفتم: آقاجان اصرار میکردم کسی سؤال دارد بیاید بگوید، بنویسد، بگوید مطرح کند تا اینکه با پاسخ دادنها و با صحبتهای در اطرافش مطلب بهتر جا بیفتد و بهتر قرار بگیرد، الآن هم نظرم همین است، مطلب همان است و هیچ تغییری هم نکرده و إنشاءاللَه راجع به آن قرار است که این منتشر شود.
همان موقع خدمت رفقا عرض کردم گرچه در اینجا مسائلی است که نمیتوانم بگویم و نگفتم و تا حالا هم به کسی نگفتهام و کسی هم نمیتواند بگوید: آقا این چیست باید بگویی؟! نه نمیتوانم بگویم، نمیشود بگویم، ولی اگر گفتم و به زبان آوردم باید پاسخگو هم باشم، تا نگفتم کسی ایراد نمیتواند بگیرد، ولی وقتی به زبان آوردم یا به قلم آوردم از این مطلب، باید بگویم: آقا این به این دلیل است، این به این دلیل و به این مسئله است، اگر بگویند: آقا ما این دلیل شما را نمیپذیریم، میگویم: آقا من غیر از این چیزی در اختیار ندارم. امّا بگویم: که نه آقا! مطلب همین است حالا باید بیایی بمانی، صبر کنی، صدایت درنیاید حرف نزنی! اینها همه چیست؟ اینها همه خلاف است. راه خدا و راه سلوک این نیست، راه خدا راه شفاف است، راهی است که آزادانه و با شفافیت و با حریت به نحو اتم و اکمل ... یعنی بالاتر از این حریت ما در راه خدا نداریم که شخص سالک دارد اعمال میکند، یعنی بالاتر از این حریت [نداریم.]
یک وقت یک شخصی بود خب یک حالاتی داشت و این درست برخلاف این فرمایش امامسجاد علیه السّلام خیلی دیگر برای خودش حساب و کتابی در همین مدرسه و مکتب مرحومآقا رضواناللَهعلیه دیگر قائل بود، تا اینکه خب بالاخره کار دستش داد. اینکه اینجور نمیماند قضیه به همین کیفیت نمیماند کار دستش داد، کار به جایی رسید که برخلاف امر و نهی صریح ایشان، ایشان میرفت یک کارهایی انجام میداد، خب کارهای خطرناکی بود، کارها ناگوار بود، مسائلی ایجاد میکرد دردسرهایش به ایشان برمیگشت، انعکاسش به ایشان برمیگشت یعنی خلفیاتی داشت این قضیه که اینها صحیح نبود. بعد دیگر مورد طرد ایشان قرار گرفت و مدتّی نبود و بعد خلاصه به یک کیفیتی و شخصی را واسطه کرد و اینها آمدند و بنده در آن مجلس حضور داشتم که در آنجا آمده بود. خلاصه بعد از صحبتهای زیاد، مرحوم آقا رو کردند به او گفتند: شما که خودت میفهمی، شما که خودت اینطرف و آنطرف داری میگویی: من تشخیص میدهم! برای چه بلند شدی اینجا آمدی، برای چه میخواهی ما تو را دوباره راه بدهیم؟ برای چه؟ خودت میگویی من میفهمم خودت میگویی من درک میکنم، خودت میگویی من به واقع رسیدم؛ اگر رسیدی برای چه بلند شدی آمدی؟ تو که میگویی من راجع به فلانی فلان تشخیص را دادم، بر خلاف تشخیص ایشان. آخر او اینطور میگفت که: ما اینطور تشخیص دادیم، ولی اولیاء خدا به حسب ظاهر مکلّفند به اینکه یک مطالب را برای رعایت اجتماع، رعایت مصالح رعایت اینها بگویند، امّا ما باطن را [لحاظ] میکنیم، ما حقیقت و باطن را [لحاظ] میکنیم! ایشان میگفتند: خب وقتی خودت تشخیص میدهی و میبینی حرفت این است پس برای چه میآیی؟

