حقیقت سلوک یعنی عدم اعتنا و التفات به خود
13چقدر روی این قضیه اصرار داشتند، وَ مَا أَنَا یا رَبِّ وَ مَا خَطَرِى؛ و نظایر این جمله نه فقط خصوص این خدایا اصلًا من چه جایگاهی دارم که اصلًا تو بخواهی روی من حساب کنی و بخواهی من را عقاب کنی؟ اصلًا من چه جایگاهی دارم؟ و این مطلب همان سرّی بود که ایشان را رساند به آنجایی که باید برساند، یعنی آن چه که ما مشاهده میکردیم در رفتار ایشان و در تصرفات ایشان و در شکل، هیچ تفاوتی بین روز اوّلی که آمد ایشان خدمت آن بزرگ، یا آن بزرگان، بالاخره متعدد بودند افراد مختلف بودند مرحومآقایحداد رضواناللَهعلیه و آن حالی که ایشان در آخرین روزهای حیات مرحومآقایحداد داشت و صحبتی که میکرد هیچ تفاوتی ما ندیدیم.
یکدفعه با ایشان جایی بودیم در بیرون مشهد، یک هفتهای آنجا بودیم چون طبیب به ایشان گفته بود که بایستی که برای ناراحتیشان مشهد نباشند، یک شب صحبتی شد راجع به ایشان و آقایحداد و ...، ایشان فرمودند: فلانی این را میدانی که آن مقداری که ما در خدمت مرحومآقایحداد بودیم بیست و هشت سال درست همین مدتّی بود که آقایحداد در خدمت مرحومقاضی بود؟ آن هم بیست و هشت سال بود؛ گفتم: نه، من به این قضیه تابحال متفطن نبودم. ایشان فرمودند: دقیقاً مرحومآقایحداد بیست و هشت سال پیش مرحومقاضی بود و من هم، یعنی وقتی میگفتند یعنی من بیست و هشت سال شاگرد بودم، بیست و هشت سال صفر بودم.
یکی از دوستان نقل میکرد خدا حفظشان کند در یکی از شهرستانها ایشان هستند ایشان خودشان به من گفتند، گفتند: وقتی که ما آمدیم خدمت مرحومآقا خدمت مرحومپدرتان این را من برای رفقا میگویم تا بدانند، مطالب را صحیح بشنوند، صحیح وقتی ایشان میگفتند آمدم خب دفعه اوّل بود، ما روی آن حساب و کتابی که روی بزرگان بار میکردیم و وظیفهای که احساس میکردیم و ادبی که میبایستی که به خرج بدهیم در ارتباط با بزرگان ایشان گفتند: ما رفتیم پیش ایشان و دست ایشان را گرفتیم مثلًا مصافحه کنیم با دست ایشان و گفتم: آقا من با شما بیعت میکنم براساس اینکه شما استاد من هستید آنچه را که بگویید بکن بکنم و آنچه را که بگویید نکن ترک کنم. ایشان فرمودند: من با شما بیعت میکنم براساس اینکه من واسطه هستم برای استاد خودم حضرتآقایحداد آن موقع مرحومآقایحداد در قید حیات بودند و من در قبال ایشان صفر هستم و اینکه من الآن با شما بیعت میکنم بیعت با ایشان است، منتها من واسطه هستم و دست ما خلاصه دست ایشان است که در واقع شما دارید با ایشان بیعت میکنید. ایشان میفرمودند: بسیار خب هر چه شما بگویید ما میپذیریم. چقدر خوب است آدم اینطوری باشد: هر چه شما بگویید میپذیریم، مخلصیم، حالا شما میخواهی باش، باش، استادت میخواهد باشد ...، ما به این حرفها کار نداریم، همه را عشق است! ولی این استاد دارد یاد میدهد که با وجود استاد من، من نمیتوانم خود را در قبال او مطرح کنم، ببین چقدر ادب و واقعیت، نه فقط ادب، یک واقعیتی را دارد ایشان در این موقعیت [بیان میکند] کی؟ سالهای آخر حیات مرحومآقایحداد، اوه! خیلی قبل از آنها ایشان مرحوم آقا به مقام بقاء رسیده بودند، یعنی در زمان خود آقایحداد، از جمله موارد نادری که در یک زمان دو ولی خدا هر دو به بقاء رسیدند زمان مرحوموالد رضواناللَهعلیه بود، آن هم در سالهای آخر.

