تفاوت اولیاء با دیگران در برخورد با مسائل
21خسته شدم دیگر! بگذار این قضیه را هم بگویم و دیگر انشاءاللَه بقیه را بگذاریم برای فردا شب، خوب است شبهای ماه رمضان میآییم پایین و خلاصه با رفقا یک حالی میکنیم، هر چه آمد کاری نداریم به اینکه قضیه از چیست.
خدا رحمت کند، خدا بیامرزد استادی داشتیم خدا رحمتش کند خُب میشناسید حالا اسمش را نمیآورم ولی همه میشناسید بنده اکثر درسهایم را بهطور خصوصی پیش ایشان خواندم و واقعاً حق بزرگی ایشان به گردن من دارد و خدا همه را بیامرزد، خدا همه را رحمت کند و واقعاً خیلی ما را نصیحت میکرد ایشان خیلی، خیلی نصیحت میکرد میگفت: همیشه دنبال خودت باش به اینطرف و آنطرف فکر نکن، به اشتهار فکر نکن، به اینکه معروف باشی فکر نکن و ... از این کارها ایشان مطالبی به من میگفت. یک شب ما در خدمت ایشان بودیم و ایشان گفت: فلانی من از این دنیا دارم میروم و به این زودی میروم، خیلی طول نمیکشد، ولی یک چیزی در عمر خودم انجام دادم دلم به همان خوش است، یک کار کردم؛ خُب ایشان خیلی اهل درس و بحث بود شاگردانی داشت، اهل توسل بود، شبهای جمعه در منزلش توسل داشت من هم میرفتم خیلی از شبها، مجلس خیلی مختصری بود و ده پانزده نفر بیشتر نمیآمدند و بعضی از فضلا که هنوز در قید حیات هستند آنها ذکر مصیبت خوبی هم میخواندند صدایشان هم خوب بود و ذکر مصیبت میخواندند و خدا حفظشان کند واقعاً استفاده میکردیم واقعاً میرفتیم و استفاده میکردیم.
ایشان گفت: فلانی من فقط یک کار در عمر خودم انجام دادم. یک دفعه به خدا گفتم: خدایا من هیچ کاری برای تو انجام ندادم این درس و بحث و فلان و زحمت و امام جماعت و منبر و تبلیغ و اینها هیچ، ما اینها را به حساب نمیآوریم، ولی یک کار برای تو کردم که من آن را به حساب میآورم و آن این است که شش ماه تمام بدون وقفه شبها تا صبح برای تو بیدار بودم و صبح تا شب هم برای تو روزه داشتم، خدایا فقط من همین کار را کردم! یک دفعه آنجا در دلم گفتم: الحمداللَه من این کار را هم نکردم، خیالم [راحت است] هیچ با خدا حساب ندارم، یعنی وقتیکه میخواهم الان از دنیا بروم همین الان میگویم امشب شب دوشنبه اگر جناب عزرائیل آمد و ما خواستیم صفا کنیم، با همه رفقا خداحافظی کنیم، نمیگویم اینطوری خلاصه ... اگر خواستیم باور کنید واللَه قسم میخورم واللَه قسم میخورم، به خودش قسم میخورم که من در موقع رفتن میگویم خدایا من کیف میکنم افتخار میکنم که هیچ کاری که برای آخرتم است انجام ندادم، میخواهم ببینم تو با خداییات چکار میکنی، من هیچ کار نکردم؛ صاف، یعنی بدون هیچ رودربایستی، مگر تو خدا نیستی؟ مگر نمیگویی بفرما چه آوردی میگویم: من هیچی ندارم، هیچی ندارم! خب حالا چکار میکنی؟ حالا با این بندهات میخواهی چکار کنی؟ گفتم: الحمداللَه من این شش ماه را هم حساب نکردم که در من بماند، در دلم بماند که نه این یک چیزی هست که خدایا بفرما شش ماه شب تا صبح کم نیست که بابا همه رفتند خوابیدند یا اگر نخوابیدند عرض کنم حضورتان بالاخره یک جوری قضیه مسئله ... ما هیچی شب تا صبح، صبح تا شب هم گشنه و تشنه این بالاخره حساب باید بکنی دیگر، میگوییم: نه خدایا من یک جوری میخواهم بیایم آن طرف که صاف به تو بگویم پیرهن شلوار هم ندارم نه اینکه حالا چیزهای دیگر، چیزهای دیگرش بماند، توجه کردید!

