عبودیت تام امام در مقابل خداوند متعال
16اما عارف چه میگوید؟ عارف یک دفعه یک پا میزند بر هر چه که هست، اصلا میگوید خدایا خر ما از کرگی دم نداشت خوب است، ما اصلا از اول یک چک سفید امضا دادیم به تو هر چه میخواهی در آن بنویس، اعمال ما برای خودت، برای خودت بنویس، رفتار ما برای خودت، هر صحبتی که کردیم برای خودت، کتاب نوشتیم برای خودت، برای مردم حرف زدیم برای خودت، حج که رفتیم برای خودت، هیچ عمل نداریم خالص تمام، همهاش برای خودت، من انجام ندادم، غیر از این چه؟ یک چک دیگر هم امضا میکنیم خدایا وجودمان هم اصلا برای خودت، ما اصلا وجودی نداشتیم تا اینکه بخواهیم براساس آن وجود کارهایمان را به حساب تو بیاوریم.
یک چیز جالب، الان یادم آمد جالب است، مثال بدی نیست. آدم را وقتی که بیهوش میکنند خب آدم اصلا هیچی نمیفهمد آن که هیچ، اصلا درکی ندارد که بخواهد [چیزی احساس] کند، (همین مثال بدی نیست که برای رفقا بزنم) یک وقت آدم را بیهوش میکنند آدم اصلا هیچی نمیفهمد، خب این که اینطور نیست، اینکه اصلا با مرده که تفاوتی ندارد، یک بدن یک جسدی است که افتاده و بعد هم نه ادراک دارد و نه شعور دارد و هیچ از خودش [اختیار] ندارد این را کار نداریم. یک وقت آدم را بیحس میکنند، مثل بیحسی دندان و لثه و ... این بیحسی را آدم میفهمد منتهی درد را حس نمیکند، ولی بالاخره میداند که این برای خودش است دست میزند به دندان یا مثلا دکتر دارد دست میزند به دندان، انسان میفهمد، بیحس است، ولی احساس را دارد. این هم نه!
یک وقت آدم را بیحس میکنند به نحوی که آدم میداند بیحس است، یعنی انسان میداند که این عضو مربوط به او است، ولی اصلا احساس اینکه این عضو ارتباط دارد را ندارد، این یک بیحسی است. در این کسالتی که برای ما پیش آمد و خلاصه منجر به عمل شد خب ما را تقریبا بیهوش نکردند، بلکه از کمر ما بیحس بودیم، وقتی که بیحس شدیم آن پزشک خدا حفظش کند گفت آقای طهرانی شما احساس میکنید پایتان بیحس شده؟ گفتم قربان بنده اصلا احساس ندارم که حالا احساس کنم پایم ... واقعا وقتی دست میزدم به آن تخت و دست میزدم به پایم هر دو را یک احساس داشتم. یعنی انگار من فقط تا اینجا [کمر] هستم در عینی که میدانم این پایم است خب میبینم دیگر، هم میبینم این پایم است و هم انگار نه انگار، یعنی یک نحوی انسان را بیحس میکند که اصلا انسان آن تکه را دیگر از خود نمیبیند. عرفا اینطوری نگاه میکنند ببینید مثال، مثال خوبی است. یعنی هم احساس میکنند خدا اینها را خلق کرده به این دنیا آورده، نمازی که انجام میدهند خب اینها نمازی که دارند میخوانند، ولی اصلا احساس وجودی نمیکند تا اینکه بخواهد بگوید خدایا من این نماز را خواندم گرچه تو توفیقش را دادی، میگوید توفیق را تو دادی، عنایت را تو کردی، میگوید من اصلا احساسی ندارم کسی هستم تا اینکه دارم نماز میخوانم، آن دیگر چطوری میشود؟ این دیگر چه قسمی میشود؟ عارف و ولی خدا این است.

