محوریّت توحید در اعمال انسان
9این را بنده دارم میگویم امیرالمؤمنین علیه السّلام هنگامی که ضربت خورد آنجا فرمود: فزتُ. فزتُ یعنی دیگر کارم تمام شد، آنی را که باید به او برسم دیگر با این ضربت ابن ملجم تمام شد رسیدم، بعد از ضربت دیگر تمام شد دیگر چیزی نیست، بعد از ضربت شهادت است دیگر، اما تا موقع ضربت هیچی مشخص نیست، آیا به اینجا میرسد یا نه، به این نقطه؟!
امیرالمؤمنین هم برای خودش حسابوکتاب دارد آن هم برای خودش در هر روزی یک عالمی هست ما چه میدانیم! یک عالمی هست که با روز قبل فرق میکند زمین تا آسمان فرق میکند. آن نقطهای که او میداند، آن مرتبهای که او میداند آن مرتبهای است که باید در هنگام شهادت آن را پیدا بکند و تا وقتیکه هنوز شهید نشده است و این پرونده به آخر نرسیده ممکن است اتفاق نیفتد. چهوقت مطمئن میشود؟ وقتیکه دیگر همه راهها برای برگشت بسته بشود فقط راه جلو و آن وقتی است که این ضربت میآید، وقتی این ضربت آمد یعنی دیگر پرونده شما دیگر بسته شد.
امیرالمؤمنین باید این راه را طی کند، باید صفین را طی کند، جمل را طی کند، نهروان را طی کند، آن بلاهایی که آوردند چه بلاهایی، بعد از پیغمبر چه مسائلی، در زمان پیغمبر که بعد از جنگ احد پیغمبر وارد منزل امیرالمؤمنین شد و به این زخمها نگاه کرد، پیغمبر شروع کرد به گریه کردن، امیرالمؤمنین میخندید پیغمبر گریه میکرد ان ذلک لقلیل فی ذات اللَه، چرا رسول اللَه گریه میکنی؟ این که چیزی نیست از شدت جراحاتی که فتیله گذاشته بودند حضرت در بستر افتاده بود. ان ذلک لقلیل فى ذات اللَه. همه اینها را طی کرده تا اینکه به این نقطه برسد؛ یعنی برسد به یک حد بیپایان، دیگر پایانی برایش نیست. این اینجا باید برایش اتفاق بیفتد.
بزرگان همه همینطور بودند، دستوری که میدادند همین بود، آخرین نصیحتی که مرحوم آقا به بنده کردند و آخرین جملهای که به من گفتند این بود که: برو هرچه خودت میفهمی همان را انجام بده و به هیچکس نگاه نکن. ببین آنکه خودت تشخیص میدهی برو همان را انجام بده، اینکه درباره تو تحسین کنند یا تنقید کنند و ذم کنند به این نگاه نکن، ببین خودت چه میفهمی، ببین خودت چه درک میکنی، ببین خودت چه برداشت میکنی.

