محدودیت تفکرات عوام در قبال نگرش اولیای الهی
12آخر امام مجتبی نشسته کنارت تو چرا میگویی بلند شو بجنگ؟ امام میگوید من نمیخواهم بجنگم، کی را باید ببینم، من نمیخواهم، من اصلا میخواهم این معاویه سرکار باشد، حالا آن که این حرف را نمیزد ولی به تو چه مربوط است که این اینجا نشسته یا میخواهد بلند شود؟ تو امام هستی یا این امام است؟ خب تکلیف این را روشن کنید.
- نخیر قربان حالا شما امام هستید و لیکن خب در اینجا فلان کنید، در اینجا یک قدری با ما راه بیایید و با ما [مدارا] کنید و... این حرفها یعنی چه؟ امام مجتبی علیه السلام میگوید من میخواهم صلح کنم تمام شد، آقا تمام شد. دیگر در این مغز پوک چی هست که با وجود امر امام علیه السلام باز یک فکر دیگر میآید؟ آخر چه چیزی رفته این تو؟
البته این مسئله نیاز به توضیح دارد که انشاللَه بنده قولش را دادهام که اگر خدا توفیق بدهد راجع به آن اصطلاح ماتریالیسم اسلامی صحبت بکنیم. انسان در یک فضایی قرار میگیرد که ظاهر اینها همه برمیگردد به این، ظاهر برای او حکم واقع و باطن را پیدا میکند. ظاهر چیست؟ تصورات، خیالات، اعتباریات، توهمات، بیا و برو، شعار، پرچم، ... تمام این اوضاع برای او میآید جایگزین عقل، تعقل، عقلانیت، فهم، شعور، ادراک، و واقع میشود. این ظاهر این بیا و این برو، این ظاهر هم که همیشه به این شکل نمیماند، کسی تضمین نکرده، کسی گارانتی نداده که همیشه اینطور بماند، یکروز میبینید این ظاهر به این نحو بود روز دیگر این ظاهر برگشت و مقابل خودش قرار گرفت. نظیر داستان مسلم ابن عقیل، داستان مسلم ابن عقیل چه بود؟ بیا و برو... وقتی که آمد سی هزار نفر با مسلم بیعت کردند، اصلا خجالت هم نکشیدند که اقلا از اول بیعت نمیکردید. آخر این ننگ است که انسان بیاید بیعت کند بیعت یعنی من هستم تا آخر و تا پایان کار. میآمدید، مینشستید، پشت سرش نماز میخواندید و میرفتید خانهتان، او هم کاری نداشت. اما اینکه بیایی بیعت کنی دست بدهی که من هستم من در لشگر تو هستم من میآیم با سید الشهدا چه میکنم، سی هزار نفر بیا و برو و فلان و این حرفها حالا خب حضرت مسلم گول اینها را نمیخورد، او بالا بود، افق فهمش بالاتر بود، لذا ما کارهای حضرت را میبینیم، مسائل را میبینیم، اگر حضرت مسلم مثل یکی از ماها بود در همان خانه هانی ابن عروه کلک ابن زیاد را کنده بود بهترین موقعیت بود، تمام شد و رفت، مانع را از سر راه برداشتیم امام حسین هم که دارد میآید، تمام است قضیه، اما چون مسلم به بالاتر از این فکر میکند میبیند که مسئله دارد تغییر میکند، آن ظاهری که به واسطه آن ظاهر هی یکی یکی آمدند.

