اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

لزوم رعایت حال دیگران در عین صلابت در راه حق

14015
سال 1438
نسخه عربی

لزوم رعایت حال دیگران در عین صلابت در راه حق

7
  • و در این مدت خیلی عجیب بود که همین‌طور رفقای ایشان در حال تغییر و تحول بودند، در یک زمان با یک سری بودند، بعد آنها تغییر پیدا کردند، بعد افراد دیگری پیدا شدند، بعد آنها تغییر پیدا کردند، البته ضمائمی داشت و بعد در این اواخر یک سری دیگری پیدا کردند. آنچه که من در حالات ایشان مشاهده می‌کردم در این تغییر و تحولات این بود که همیشه ایشان خودشان بودند، در همه این تغییرها در همه این ارتباطات در همه اینها، من هیچ تعلقی در ایشان ندیدم ـ البته خب نسبت به رفیق انسان تعلق دارد، آن یک تعلق الهی است، آن در جای خودش محفوظ است ـ سوای از این، جدای از این که حالا فرض بکنید که این یک هوای جمعی را داشته باشند و مواظب باشند: آخ یکی کم نشود و هی یارگیری بکنند و فلان و یک هم‌چنین چیزهایی را ما اصلا نمی‌دیدیم و جهات مختلفی که به وجود می‌آمد این مسئله را من در ایشان کاملا مشاهده می‌کردم. 

  • در عین محبت بسیار و مردانگی بسیار و عطوفت بسیار نسبت به افرادی که با آنها بودند و حشر و نشر داشتند به نحوی که در میان دوستانشان ضرب المثل بودند، یعنی جمع بین این دو جنبه، خب این چطور می‌شود که یک شخصی در عین این که این‌قدر نسبت به دوستانش... نسبت به یکی از دوستان ایشان که الان در قید حیات است و خداوند ان‌شاءلله ایشان را سالم بدارد، از افراد و دوستان خیلی سابق، خود ایشان برای من تعریف کرد در وقتی که ایشان در بیمارستان بودند و مرحوم آقا چشم‌شان را عمل کرده بودند، ایشان هم می‌آمد و بسیار محبت می‌کرد و غذا می‌آورد و آبمیوه می‌آورد و نمی‌دانم خیلی محبت می‌کرد هر روز می‌آمد سر می‌زد (ایشان کسالتی دارند ان‌شاءلله خدا شفا بدهد) ایشان برای من تعریف می‌کرد و می‌گفت آقا سیدمحسن من یک قضیه‌ای برای شما بگویم: من مریض شدم - از همان دوستان رتبه اول شاگردان مرحوم آقای انصاری که اتفاقا ایشان با خود مرحوم آقای انصاری هم نسبتی دارند - می‌گفتند که من مریض شدم اطبا کسالت ما را تشخیص ندادند و هی مرتب ضعف و اینها برای ما پیش می‌آمد و تشخیص ندادند، تا اینکه بالاخره گفتند که این‌طور که نمی‌شود این وضعی که شما دارید، و شما بهتر است در همین بیمارستان شوروی در خیابان شمیران بستری بشوید تا اینکه بفهمند بیماری شما چیست - و کسی هم متوجه نشد - ما در آنجا بستری شدیم، خب بالاخره آن بیمارستان مثل سایر اینها هفته‌ای دو روز ملاقات داشت و آن هم بعداز‌ظهر بود یک دو ساعتی در بعدازظهر روز یکشنبه و چهارشنبه ملاقاتی بود. ما در آنجا بستری شدیم و مدتی گذشت تازه اینها متوجه شدند که ما چه بیماری داریم و مرض ما چیست. یکی دو هفته‌ای طول کشید و یکی دو هفته هم طول کشید تا اینکه اینها مشغول مداوا بشوند، حدود یک ماه. (البته تا آنجایی که در نظرم است اگر اشتباه نکنم این مدت بیماری ما طول کشیده بود) می‌گفتند این پدر شما هر روز – حالا منزل ما کجا بیمارستان شوروی کجا! منزل ما احمدیه دولاب بود و خیابان آهنگ و آن ته تهران، آن هم در یک شرایطی که در آن زمان من به یاد دارم، من طفل بودم، من خیلی کوچک بودم، بیش از یک کیلومتر و نیم باید پیاده جاده خاکی و کوچه‌ها را طی می‌کردی تا می‌رسیدی به خیابانی که ماشین تردد داشت، اصلا ماشین تردد نمی‌کرد، بیش از یک کیلومتر و هر روز برای مسجد هم همین راه را طی می‌کردند، ظهر و شب.- ایشان می‌گفت که هر روز این پدر شما از این عُصاره که مادر شما (خدا رحمتش بکند) می‌گرفت (البته آن زمان والده ما در قید حیات بود) و می‌آورد با نمی‌دانم آب سیب بود، آبمیوه‌ای بود، نمی‌دانم چه آبی بود، می‌آورد آنجا و مثلا ساعت ده و یازده می‌آورد، حدود ساعت یازده، ده و نیم، من در اتاقی که در بیمارستان خوابیده بودم مشرف بود به در خود بیمارستان، فاصله‌ای بود و می‌دیدم سر وقت ایشان پیدایش شد، از آن در بیمارستان پیدایش شد و دارد می‌آید یک چیزی هم دستش است، می‌آمد و در اتاق و این را آنجا می‌گذاشت و خلاصه ما یک مقداری را می‌خوردیم و یک مقداری هم نگه می‌داشتیم برای بعدازظهر و بعد با هم می‌آمدیم در باغ این بیمارستان شروع می‌کردیم با هم قدم زدن، می‌گفتند حدود نیم ساعت ما با هم قدم می‌زدیم اصلا خود این قدم زدن می‌گفتند ما را راه انداخت، خود این قدم زدن با عشق وحال است دیگر، خودش اصلا آدم را حرکت می‌دهد. و می‌گفتند قدم می‌زدیم و وقتی که وقت تمام می‌شد ما دلمان نمی‌خواست جدا شویم از آقا سیدمحمدحسین، ولی می‌گفت مسجد دارم ظهر باید دیگر بروم به مسجد برسم. می‌گفتند که ما خلاصه می‌آمدیم تا درب بیمارستان ایشان را بدرقه می‌کردیم و ایشان می‌آمد و سوار تا کسی می‌شد و می‌آمد به سمت مسجد، مسجد آن موقع که الان هم هست خیابان سعدی شمالی بود پایین‌تر از بیمارستان امیر اعلم که الان هست.