لزوم رعایت حال دیگران در عین صلابت در راه حق
8گاهگاهی من میروم آن مسجد سالی یک مرتبه، دو مرتبه گاهی میروم آنجا و خلاصه خاطراتی داریم مینشینیم کنار برای خودمان، یک نمازی میخوانیم و کسی هم اصلا ما را نمیشناسد، یکی دو تا همه رفتند یا به رحمت خدا رفتند یا از آنجا رفتند، یکی دو تا پیرمردی میآیند: آقا سلام علیکم خدا پدرتان را بیامرزد فقط همین، کسی دیگر ما را نمیشناسد ما هم مینشینیم کناری برای خودمان.
میگفتند هر روز این کار پدر شما این بود در تمام اوقات در حالی که همه افراد حتی بستگان خود ما منحصر بود آمدنشان به یکشنبه و چهارشنبه، آن هم بعدازظهر و در همان وقت ملاقاتی، اما ایشان اینطور بود. خب واقعا این چه را میرساند؟ خب ایشان در همان موقع هم رفیق زیاد داشت، عرض کردم از افراد و اشخاص و منتسبین مرحوم آقای انصاری هم بود ایشان خب دوستانی داشتند، اما از میان آنها فقط یک نفر بود که این راه را طی میکرد و این همت را داشت و این مایه را میگذاشت و این حال و هوا را داشت، خب معلوم است خب آخر هم که خواهد شد همه که یک جور نیستند بالاخره همه افراد مختلف هستند دیگر.
و ایشان با این خصوصیاتی که داشت و با این حال، در مقابل این حالش هم بود که خودش را فدای افکار دیگران و سلیقه دیگران و امیال دیگران هیچگاه نکرد، افراد انسان را میخواهند بر طبق امیال خودشان ببرند: آقا باید بیایی این را قبول کنی! خب نمیخواهم قبول کنم، نه باید قبول کنی! خب چرا قبول کنم؟ تو بیا قبول کن! چرا من بیایم؟ شما باید بیایی این راه را بروی! ما این راه را میپسندیم! خب آیا راهت صحیح است که من را دعوت میکنی یا راهت خلاف است؟ اگر راهت صحیح است دلیلش را بیاور، اگر دلیل نمیآوری پس چرا اصراری میکنی؟ چرا اصرار میکنی؟ خب آن که ترجیح بلامرجح است خب من میگویم این راه درست است دلیل هم دارم، تو راه بدون دلیل خودت را داری از من تقاضا میکنی که من بیایم این که نشد، هیچگاه در تمام با این خصوصیات و با این حال و با این تعلق به رفیق و محبت زائد ضرب المثلی که واقعا ایشان ضرب المثل بود، حتی نسبت به مسائل اسروی و خانوادگی و صله رحم.

