حرکت سریع به سمت پروردگار با سلوک نفسی و درونی
9بچهها اینجور نیستند، بچهها تازه وقتی چیزی میسوزد شروع میکنند خندیدن، دست هم میزنند: اِ دارد میسوزد به به، حالا بابا و ننه در سرشان دارند میزنند این هِر هِر دارد میخندد چرا؟ چون تعلق ندارد، این دلش را اینجا گرو نگذاشته، یعنی در واقع دلی ندارد که بخواهد گرو بگذارد، صاف است، میگوید بیخیال! حالا بگذار آنها بزنند در سرشان به من چه، من کاری نکردم تازه قشنگ هم هست آتش هم دارد میرود بالا و خیلی هم زیبا هست.
یصنعون و یخربون میسازند و بعد هم خراب میکنند این است ها یعنی انسان باید به اینجاها برسد. دیگر فرمودند و بالتراب یلعبون با خاک بازی میکنند، خاک را دوست دارند، خاک بیتعینترین چیزی است که ما در این دنیا سراغ داریم، هر چیزی در اینجا که شما مشاهده میکنید یک تعینی دارد یک نمادی دارد برای خودش، یک حسابی دارد، فرش را نگاه بکنید خب یک قیمتی دارد، گرفتند بافتند نمیدانم نقش و نگار و از این چیزها. سنگ را نگاه بکنید خب بله این چقدر سنگ سفید، تمیز، از معدن آوردند، تراشیدند، چکار کردند. گچ ... حالا مسائل دیگر، هر چه از تعینات است در این دنیا. ولی اصلا وقتی انسان به خاک نگاه میکند دیگر پستتر از خاک چیزی در ذهنش نمیآید، هیچ تعینی برای خودش ندارد، هیچ چیزی که موجب بشود خود را از دیگران ممتاز و برتر بشمارد خاک این را ندارد.
نه زیبایی دارد، نه بویی دارد، نه خصوصیتی دارد که انسان بخواهد به آن توجه کند، و این بچهها را وقتی که نگاه میکنید میبینید که با خاک بازی میکنند چرا؟ چون همان جنبه بیتعینی و همان جنبه بیرنگی و همان جنبه بدون قالب و بدون خصوصیت و امتیاز و افتراقی که اطفال در نفس خودشان دارند همان اقتضا میکند که بیایند سراغ آن چیزی که این هم این خصوصیت را دارد و با آن بازی کنند با آن ور بروند، با آن خودشان را مشغول کنند و یک حالت انس و ربط بین خود و خاک برقرار کنند. یعنی در واقع مسئله این نیست که فقط این خاک خاک است، مسئله این است که همان جنبه معنوی و روحانیت خاک است که با نفس بچه ارتباط برقرار میکند و باعث میشود که این دائما با خاک بازی بکند. به جای اینکه برود با پلاستیک و آهن و... میآید با خاک بازی میکند و این جنبه جنبهای است که آن حالت بساطت و صرافت آنها را حفظ میکند و نگه میدارد. و خب طبعا این یک مسئلهای است که قابل توجه است.

