حقیقت گناه و توضیح مسئلۀ «سالک گناه نمیکند»
11تا حالا با هم رفیق بودند و سلام علیکم و میگیریم مینشینیم و میرویم و میآییم...، امروز حال شریف خوب است؟ حال شریف چطور است؟ الحمدلله آقا! خوب هستیم آقا! یک خرده دیگر، روز دوم آدم میگوید چرا اینطوری حرف میزند؟ آقا مثل آدم حرف بزن دیگر، این چه طرز حرف زدنت است؟ تو که اینطوری حرف نمیزدی! تو که اینطوری سلام و علیک نمیکردی: سلام علیکم آقا! [سلام با نخوت و کبر] زهر مار! سلام علیکم چیه، درست صحبت کن! همانطوری که قبلا صحبت میکردی، همانطوری که قبلا احوالپرسی میکردی، همانطوری که قبلا مینشستی و شوخی میکردی همه اینها چیست؟ این دارد هی حجابی بین خود و بین سایر رفقا و دوستانش که همه مثل خودش هستند ایجاد میکند. مسکین! اینها از تو به آقا نزدیکتر هستند، مغزت کجا رفته؟ تو داری خودت را نزدیک میبینی! این نزدیک دیدن دوری است که تو الان آن را قرب میپنداری، بُعد است که تو الان خود را نزدیک به حساب میآوری.
آیا مرحوم آقا هم همین احساس را نسبت به تو دارند یا دارند به ریشت میخندند، ایشان که در این حال و هوا نیستند، ایشان که هی میگویند، تصریحاً میگویند، کنایةً میگویند، تلویحاً میگویند، همه ما مثل دانههای یک شانه هستیم! این را دارند به تو میگویند. حالا تو میگویی بله بله آقا چقدر قشنگ صحبت فرمودند، بدبخت دارند یک ساعت برای تو نسخه میپیچند، حواست کجاست؟ ولی چیست؟ این نفس هی میآید هی بُعد پیدا میکند، آن مطالب هم از آنطرف هی زیاد میشود کم کم کم کم کار به جایی میرسد که میآید در مقابل استاد میایستد! مثل آن بنده خدایی که داستانش را مرحوم آقا در روح مجرد آوردند خب ما میدیدیم دیگر وضعیتش را، یعنی کاملا مشخص بود این خط سیر منتهی به فلان نقطه خواهد شد، آن هدف در آنجا محقق خواهد شد و همانطور هم شد.

