اهمیت عیب پوشی در سیروسلوک
4علت عدم تغییر رفتار اولیای الهی
مگر ائمّه ما چهکار میکردند؟ امیرالمؤمنین چهکار میکرد؟ همانطور که قبل از خلافتش بود، میآمد و میرفت و در عبایش سیب زمینی و پیاز میریخت و با همین عبا به منزل میرفت و [چیزهایی که خریده بود] یک گوشه عبایش بود، [در زمان] خلافتش هم همین بود. حالا بیاید [بگوید] که من خلیفه شدهام، نه! دیگر سیب زمینی و پیاز برای من نیست و این را باید فرد دیگری بخرد و بیاورد!
چرا [امیرالمومنین اینطور است]؟ چون نفس امیرالمؤمنین که عوض نشده است. خلافت نیامد نفس او را عوض کند و تغییر بدهد و از او یک شخصیّت بدل و هنرپیشه بسازد. ما با تغییر شخصیّتمان هنرپیشه میشویم، یعنی در یک قالب دیگر میرویم. تا به حال در یک قالب بودیم، تا به حال در صف نانوایی و سبزی فروشی هم میایستادیم و مشکلی برایمان نبود. [اما الان] میگوییم: «نه آقا! الآن وقت آقا اجازه نمیدهد.» نه آقا! خیلی هم اجازه میدهد، میرود در خانه شروع میکند دو ساعت حرفهای [بیفایده میزند] اما برای سبزی خریدن [میگویند:] «وقت آقا اجازه نمیدهد، اصلاً وقتشان خیلی قیمت دارد، کیمیا است.» این شخصیّت عوض میشود و تبدیل به چیز دیگری میشود.
حکایتی از سیره علامه طهرانی در زندگی روزمره
مرحوم آقا میفرمودند: وقتی که مشهد مشرّف شده بودند ـ در یک برههای بود که اخویهای ما نبودند و ما هم نبودیم و کسی در منزل نبود ـ ایشان خودشان میرفتند و نان و این چیزها میخریدند و میآوردند. یک دفعه مریض بودند و تب هم داشتند ـ یکی دو درجه تب داشتند ـ نان و چیزی در منزل نبوده و ـ خدا رحمت کند مرحوم والده ما را ـ ایشان میخواستند بروند [تهیه کنند.] هر چه والده کردند که نگذارند آقا بروند نشد و حریفشان نشد. میگفتند: «من چادر سر میکنم و میروم و میگیرم حالا شما مریض هستید و دو درجه تب دارید.» آقا گفتند: «نه! شما در خانه بنشینید و من خودم میروم.» و هوا هم سرد بود. میگفتند: «ما آمدیم و رفتیم نانوایی ـ و نمیدانم چه چیز دیگری هم میخواستند، پرتقال میخواستند یا لیمو شیرین بود چه بود ـ خلاصه در صف نانوایی ایستادیم و هفت هشت نفری در صف بودند، ما هم پشت سر ایستادیم.» بعد میگفتند که «یک مقداری صبر کردیم ـ یکی دو نفری را ـ بعد افرادی که در آنجا بودند دائما میگفتند: «آقا شما بفرمایید جلو، اینکه نمیشود.» ایشان میگفتند: «نه آقا! جای من اینجا است میایستم تا نوبت من شود.» خلاصه میگفتند: «اینها اصلاً نگذاشتند، تا دو سه نفر که رفتند به زور آمدند به مان نان دادند.» مثل اینکه متوّجه هم شده بودند که ایشان کسالت و التهاب دارند و [بیماریشان] معلوم بود. گفتند: «به زور به ما نان دادند و گفتند که آقا بیایید و بروید ما که نمیتوانیم در صف بایستیم و شما به اینجا نگاه میکنید و همینطور ایستادهاید.»

