ضرورت اجابت دعوت خدا و رسول خدا جهت إحیاء قلوب
15نخوان نباید اعتنا کرد و باید نماز خواند. آن جادیگر مسئله فرق میکند. از همان جا ربطت را برقرار کن. مگر نمیگویی من همه جاهستم؟ مگر نمیگویی؟
مرحوم آقای حداد به او میگفتند که تو فقط من را در کربلا میبینی واین ایراد تو است. من در خود شهر تو و در منزل تو و در کنار تو هستم، در کنار تو هستم و اثبات هم میکردند، ادعا نبود. در کنار تو هستم.
مرحوم آقا رضوان اللَه علیه در یکی از همان سفرهایی که رفته بودند برای عتبات، یک مشکلی پیش آمده بود. من در آن موقع سنم خیلی کم بود، شاید دوازده سیزده سالم بود. یک مشکلی پیش آمده بود که والده ما خیلی در فشار قرار گرفته بود به واسطهکسالت بعضی از همشیرههایمان و آن هم خیلی طفل بود و کوچک بود و آن هم خیلی برایش سخت بود مرحوم آقا هم نبودند و خلاصه خیلی مشکل شده بود قضیه و بعد کار به بیمارستان و اینها کشیده بود و یک روز والده ما، خودش برای بنده بعدا تعریف کرد، که من رفتم بالا، در آناتاقی که مرحوم آقا در آن جا نماز میخواندند، عکس آقای حداد آن جا بود رو کردم به عکس و گفتم دیگر تحمل ندارم! دیگر تحمل ندارم! همان آن، آقای حداد در کربلا به آقا میفرمایند آقاسیدمحمدحسین شما باید بهطهران برگردی.
خب این یعنی چه؟ یعنی یک ماه، معمولا وقتی ایشان مشرف میشدند برای کربلا دو ماه کمتر نبود دو ماه بود هفتاد روز بود در یک سفر هشتاد روز سفرشان طول کشید، در آن موقع نه تلفنی بود، این حرفها نبود چیزی نبود، هر ماهی هم یک نامه میفرستادند ما هم تلفن نداشتیم آن زمانتلفن نداشتیم، همان موقع که یکی از ا فراد، همین آقای حاج محمدعلی خلف زاده که در روح مجرد هم اسم ایشان آورده شده، خیلی ناراحت میشود و اشک در چشمش جمع میشود و التماس میکند به آقای حداد که آقا! آسیدمحمدحسین یک ماه است که آمده شما دارید میگویید [برگردد؟] ایشان میگویند من هزار برابر تو آقاسیدمحمدحسین را دوست دارم ولی باید برگردد! که مرحوم آقا میگوید من رفتم اقدام کردم برای خروجی و پس فردایش حرکت کردم آمدم. آمدم دیدم به! چه خبر است! چه ا وضاعی است! چه اوضاعی است!

