اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

اهمیت مساله سکوت و آرامش در مسیر سیر و سلوک

14830

اهمیت مساله سکوت و آرامش در مسیر سیر و سلوک

27
  •  اگر شخصی سریع عصبانی می‌شود چگونه می‌تواند بر خشم خود غلبه كند؟

  •  این سوالی است كه خیلی در نامه‌ها هم این سوال مطرح می‌شود، در نامه هایی كه فرستاده می‌شود كه در منزل یا با اطرافیان زود دچار عصبانیت می‌شویم و چه كنیم كه بر خشم خود غلبه كنیم و در آن موقعیت كنترل خود را داشته باشیم؟

  •  به نظر می‌رسد در آن زمانی كه مرحوم آقای حداد به طهران تشریف آورده بودند من در آن موقع سنم حدود دوازده سال بود روزی در یك مجلسی كه در آن مجلس یكی از مخدرات با ایشان ملاقاتی داشت همین سوال را از ایشان می‌كند كه می‌گویند نسبت به بچه های منزل، من كم حوصله و كم صبر هستم و نمی‌توانم اینها را كنترل كنم خب بچه ها ا ذیت می‌كنند شیطانی می‌كنند و موجب ناراحتی آنها می‌شوم چه كنم كه این [كار] از من سر نزند؟

  •  دقیقا به یاد دارم كه ایشان بعد از یك مقدار از صحبتهایی كه كردند این مطلب را فرمودند گر چه طرح این قضیه از جانب ایشان برای من مشكل است ولی علی كل حال باز من بهتر می‌دانم كه از این مسئله خب همه دوستان بهره‌مند شوند و انشاءاللَه كه به ناحیه ایشان هیچ گونه جسارت و اهانتی نیست بلكه از باب كیفیت تربیت و كیفیت اداره امور و مبنای ایشان كه همان مبنای توحید است این قضیه مطرح شده و بهتر است كه همه این روش را در زندگی خود و در ارتباط با افراد رعایت كنند. ایشان می‌فرمودند در آن زمانی كه شاگرد مرحوم قاضی بودم و در كربلا داشتند به آن مخدره این مطلب [و] این حكایت را نقل می‌كردند در وقتی كه شاگرد مرحوم قاضی بودم و منزلم در كربلا بود گاهگاهی مرحوم قاضی از نجف به كربلا می‌آمدند و ما با ایشان بودیم یك روز با ایشان میگذراندیم و دو یا سه ساعت را با ایشان می‌گذراندیم و ایشان زیارت می‌كردندو می‌رفتند و خیلی اوقات ایشان می‌آمدند. ایشان می‌گفتند یك روز كه ما با مرحوم قاضی صحبت می‌كردیم و همین طور حركت می‌كردیم می‌آمدیم، از دم منزل رد شدیم یك دختر كوچكی من داشتم در آن موقع این خیلی خردسال بود تا دید كه ما از دم منزل می‌آییم رد می‌شویم ما هم با ا یشان گرم در صحبت بودیم در مسائل اخلاقی، شش دانگ من حواسم را متوجه ایشان كرده بودم و ایشان صحبت می‌كردند و من توجه می‌كردم كه ایشان دارند چه می‌گویند و این دختر كوچك از دم منزل تا دید ما داریم رد می‌شویم آمد بیرون و دامن این [لباس‌] ما را گرفت، همان لباس عربی را گرفت و هی می‌كشید و گریه می‌كرد كه ما این را با خود ببریم و اینها، هی من او را رد كردم و طرد كردم و هی می‌خواستم ایشان صحبت می‌كنند قطع نشود به مطلب ایشان برسم دیدم این ول نمی‌كند یك مرتبه یك ناسزایی به این گفتم گفتم كه آقا این اجازه‌