عبودیت، صداقت و حرّیت منهج اولیاء الهی
21كنم! چی آباد شما برخورد كردیم كه الان تقریبا بیش از یك ساعت و خرده ای است از آن جا و حالا هم این جا هستیم. عذرخواهی هم كردیم كه حالا انشاءاللَه دوستان میبخشند.
ایشان وعده كه میدادند سر وعده بودندو به وعده عمل میكردند. میگفت من با آنها دیگر صحبت نكردم و همین طور صبر كردم تا پدرتان آمدند بالا و نشستندو صحبت هم، كه آندو تا دیگر ساكت بودند پشت سر ایشان و الا كسی جلوی ایشان كه نمیتوانست حرف بزند، ایشان میگفتند ما وقتی كه در نجف بودیم تمام علمای نجف ما را به همدیگر نشان میدادند و جلوی ما كسی نمیتوانست حرف بزند پشت سرمان هر چه میخواستند میگفتند و الی ماشاءاللَه، فردا میدیدیم فلان آقا تا دیروز به ما سلام میكرد امروز دیگر سلام نمیكند خدایا ما چه گناهی كردیم؟ از دیروز تا حالا چه مرتكب شدیم؟ معلوم میشد كه رفتند او را دروه كردند و گفتند كه این آقا درویش است و صوفی است با او ارتباط نداشته باش سلام نكن چه نكن! میدیدیم فردا در بازار میرویم رویش را میكند آن طرف و سرش را بلند میكند خلاصه ایشان هم این زمانها را گذراندند، علی كل حال حق یك مرتبه روشن میشد و وقتی كه حضرت انشاءاللَه ظهور كنند تمام آن كسانی كه آمدند از روی عناد آنها كه از روی سادگی این كارها را كردند مخالفتها را با عرفان كردند و اولیاءخدا، امام زمان میبخشد اما آنهایی كه آمدند از روی عناد كردند خواهید دید كه بر سر آنها چه خواهد آمد! علی كل حال.
ایشان میگفتند كه پدر شما آمد و نشست و من رفتم آن نعلین را برداشتم آوردم، گفتم كه آقا ما آوردیم، ایشان خیلی بَه بَه و تشكر و فلان و خیلی ایشان اهل ملاطفت و رفاقت و ....، پدر ما در مقام تشكر و دلجویی خیلی شاخص بودند، در فامیل شاخص بودند، و خیلی تشكر و اینها كردند بعد همین كه آمدند بگیرند، ایشان گفت نه نمیشود من باید خودم این نعل را پای شما كنم! ببینیدچقدر مرد بزرگ! این آیت اللَه مرحوم لواسانی چقدر باید از خود گذشته از نفس گذشته باشد و بی هوا باشد و چیز باشد جلوی دو نفر از معممین كه از طهران آمدند بگوید من ....، حالا عمدا میخواست این كار را بكند این میخواهد جلوی آنها این كار را انجام بدهد كه حالا ببینید نسبت به این من ارادتم در چه حد است؟ گفت كه جواب شما را میدهم این بوده است. گفت میخواهم نعل راخودم پای شما كنم! ایشان میگفتند پدر شما همین طور ماند كه چه بگوید؟ گفتند نه آخر! گفت نمیشود من باید خودم نعل را پای شما كنم. ایشان میگفت كه من گفتم بایدپایتان را دراز كنید! خب پدر ما آخر ایشان اصلا نمیآمد این حرفها به ایشان، گفت كه باید پایتان را دراز كنید و من نعل را این طور خودم پایتان كنم، بالاخره ایشان میگفتند كه من چه كار كنم؟ غیر تسلیم و رضا حالا اولی آن را نمیگوییم كو چارهای؟ دیگر

