اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

جایگاه عقل و عشق در مکتب عرفان

15012

جایگاه عقل و عشق در مکتب عرفان

13
  •  به او حق داده، اختیار داده، به او كاغذ امضا شده داده كه تو می‌توانی در این مسیر اقدام كنی. تو می‌توانی این جا بروی. تو می‌توانی آن جا نروی. در آن جایی كه عقل او و در آن جایی كه ضمیر او و در آن جایی كه فطرت او این حق را به او می‌دهد كه از مسائل و جریاناتی كه در این دنیا هست او هم بهره‌مندو متمتع باشد. درست شد؟ بر این اساس شریعت قرار گرفته. شریعت پیامبران الهی وشریعتی كه از ناحیه پروردگار بر نفس پیامبران الهی آن شریعت آمده است، شریعتی است كه جنبه عقلانی ما را به تكامل می‌رساند نه جنبه تخیل و احساس و توهّم ما را. در شرایع الهی عقل انسان باید رشد كند نه توهّمات و تخیلات و احساسات. در سایر مكاتب توهّمات رشد می‌كند. ظاهر سازیها رشد می‌كند. قیافه‌ها. یك وقتی كی بود من داشتم یك جریانی را می‌دیدم از یك جریان درویشی و صوفی‌گری و اینها در یك جایی بود به اصطلاح شخصی بود و نشسته بود و كلاهی سرش بود خیلی كلاه عجیبی بود. خلاصه خود همان كلاه هم، همه قیافه او همان كلاهی بود كه كلاهی را بر می‌داشتند باافرادی كه تو خیابان خیارو چغندر می‌فروختند فرقی نداشت. ولی وقتی كلاه می‌گذاشتند آدم دو متر آن طرفتر می‌پرید. خلاصه این بنده خدا كلاهی سرش بود و افراد هم می‌آمدند و آدم وقتی كه نگاه می‌كرد به جلسه و اینها، برای من فیلمش را آورده بودند من داشتم تماشا می‌كردم تمام مسائل دیدم همه دكور است. تمام مسائل همه ظاهرسازی است. نمی‌دانم افراد باید بیایند. بعضی‌ها آن جا بنشینند، بعضی‌ها باید آن جا بنشینند بعضی‌ها جلو نباید بنشینند، یك حریمی‌باید حفظ شود. بین این شخص وبین اینهایی كه در آن جا هستند. آن‌هایی كه می‌آیند جلو می‌نشینند باید یك حالت خاص داشته باشند. لباس مخصوصی پوشیده بودند. جبّه و اینها می‌گویند و كسی كه می‌خواهد بیاید رد بشود از وسط این نباید رد بشود. باید برود فرض كنید كه دور بزند از وسط و اینها رد بشود. نمی‌فهمدیدیم این كارها چی است و این بساط چیست؟ این كلاهی كه سر این بنده خدا بود اگر سر من بود دو دقیقه بود سر ما هزار جور مرض و غرض پیدا می‌كرد. هزار جور مرض و غرض، غرض از آن غرض بدتر از مرض است، پیدا می‌كرد. من می‌گفتم او چرا خسته نمی‌شود با همچنین وضعیتی دارد، كلاه دارد. تا اینكه دیگر خود بیچاره خسته شد و كلاه را گذاشت زمین یك مقداری استراحت كند بالاخره دكور هم یك حدّی دارد این همین كه نشسته بود بعد یك فردی آمد یك چند دقیقه نگذشته بود كه یكدفعه فردی آمد كه از اهل علم بود. آن هم اهل علم بود این تا دید او آمده (از دور كه نگاه می‌كرد) یكدفعه كلاه را برداشت روی سرش گذاشت كه با كلاه ایشان او را ملاقات كند!! كند این چه بازی است؟! این مكتب، مكتب زدودن عقل است. مكتب، مكتب از بین بردن عقلانیت است، عقل داری خوب داری. الآن فرض كنید من‌