اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

جایگاه عقل و عشق در مکتب عرفان

15012

جایگاه عقل و عشق در مکتب عرفان

39
  •  می‌رفتند منزل ایشان سفره می‌انداختند، بیرون می‌رفتند، با همدیگر گردش می‌رفتند چه می‌كردند. چرا نیامدی؟ چرا نیامدی جناب طلحه و زبیر با همان یقینیاتی كه از زمان پیغمبر سراغ داشتی و همان چرا كه دیدی و شنیدی نیامدی آن مسیر پیغمبر را ادامه بدهی؟! این عقلت را چرا به كار نیانداختی؟ این است قضیه. ٢٥ سال تو همین طور متوقّف شدی. ٢٥ سال تو در همان مرتبه‌ای كه بودی ایستادی. اگر می‌آمدی و سر به دامان علی می‌سپردی و دست بیعت با امیرالمؤمنین می‌دادی، آن حضرت عقل تو را متكامل می‌كرد. تو را رشد می‌داد و ترقّی می‌كرد و به آن مرتبه‌ای می‌رسیدی كه وقتی خلافت به امیرالمؤمنین برسد، اصلًا از مدینه فرار می‌كردی تا این كه یك روزی علی نیاید سراغ طلحه و زبیر كه تو مال آن جا، تو هم برو آن جا. چرا این بلا و مصیبت بر سر تو آمد؟ چرا دو روز از حكومت امیرالمومنین نگذشته بود كه نصفه شب آمدید درخانه امیرالمؤمنین را زدید و خلاصه می‌خواستید یك مسائلی را مطرح كنید كه همان جا امیرالمؤمنین گذاشت در كاسه تو و چراغ را خاموش كرد و چراغ خودش را آورد وگفت قضیه، قضیه شخصی است و این بیت‌المال است. شما كار شخصی دارید من هم آمدم قضیه شخصی را می‌خواهم حلّ كنم. دیدند ا اعجب این جنبه‌ای كه در اینها پیدا شد و بر اساس این جنبه حركت كردند. بر اساس این جنبه نفس آنها شروع كرد مثل كارخانه، مثل چاپخانه هی چاپ كردن تا حالا علی مظلوم بود از حالا به بعد علی ظالم شد! چه كسی علی را ظالم كرد؟ تو، تو علی را ظالم كردی، تو علی را قاتل كردی، تو علی را غاصب كردی، تو علی را متعدی كردی! چرا این طور شد؟ چون ٢٥ سال كنار نشستی. ببینید این خطر، خطر است كه انسان اگر عقل خودش را متكامل نكند و عقل خودش را به كار نیاندازد نفس او همین طور كه نمی‌ماند. شروع می‌كند با جریانات و حوادث جلو آمدن. مطالب مخفی در نفس او شروع می‌كند رشد كردن. هی در این قلب جا باز كردن. منتظر برای این است كه یك فرصت بدست بیاید. فرصت كشتن عثمان و تمام شد! حالا كه حكومت به امیرالمؤمنین رسید آن جوانه‌هایی كه و آن تخمهایی كه در این قلبش كاشته حالا یك مرتبه شروع كرده جوانه زدن، یك مرتبه سر باز كردن. مثل آن جوجه‌ای كه دیگر كم كم وقت نوك زدن و سر بازكردن او است. ده روز بیست روز سی روز چقدر می‌ماند همان وقت كه می‌شود به مجّرد اینكه مادر یك نوك می‌زند و آن پوسته را میشكافد او سرش را بیرون می‌كند. او آماده بوده، آماده بوده برای این كه حیات جدید را شروع كند. فصل جدید را شروع كند! آن چه را كه در این مدّت ٢٥ سال اینها در دلشان نگه داشته بودند چون در تحت تربیت نبودند، چون در تحت اطاعت نبودند. همین كه امیرالمؤمنین آمد با آن برخورد حضرت مواجه شدند یكدفعه سر از تخم درآوردند و چشم خودشان را به دنیای جدیدی باز كردند، كه عجب‌