أهمیت آرامش و طمأنینه در سیروسلوك
39وقت ارتباط را قطع نمیكند. امام علیه السّلام هیچ وقت در را به روی كسی نمیبندد. این نتیجهعرایض بنده امروز. امام اگر یك وقتی انسان مشاهده كرد كه یك نفر از امام علیهالسّلام قطع شد. امام قطع نكرده است، خودش كرده است. از چند سال پیش یواش یواش شروع كرده آمده جلو جلو جلو هی به او گفتند، هی گوش نداده نداده هی این طناب نازك نازك نازك درست شد؟! هیچ وقت امام علیهالسّلام در را به روی كسی نمیبندد كی دیدیم ببندد؟ امام درش را چهار طاق برای همه باز میكند، امام حسین علیهالسّلام همه را میپذیرد. امام حسین یزید و عبیداللَه را هم بر سر سفره خودش دعوت كرد، آنها نیامدند. به كسی چه مربوط است؟ هم عبیداللَه بن حر را دعوت كرد هم زهیر همه را دعوت كرد. زهیر پذیرفت، او نپذیرفت. تازه به زهیر پیغام داد ولكن خودش بلند شد كه چه جوری برود. آن را خودش بلند شد رفت در خیمه عبیداللَه بن حر، خودش بلند شد. بعد آن مردك درمیآید میگوید یا رسول اللَه من باید بروم بالاخره در آن جا زندگی داریم، در كوفه زندگی داریم، باغ داریم زندگی داریم فلان داریم. زن و بچّه داریم فلان داریم شما میدانید كه اوضاع چیست و عبیداللَه آمده و گرفته و لشگر و این مطالب، بقیه زندگی ندارند؟ آن كسانی كه آمدند دنبال امام حسین همه آس و پاس بودند؟ نخیر آنها هم زندگی داشتند. آنها هم رها كردند حالا شما این شمشیر را بردار به هر سنگی خورده، دو نصف كرده این اسب را بردار كسی نتوانسته او را تعقیب كند. حضرت فرمودند1 من از گمراهان كمك نمیگیرم. داری اسب به من میدهی؟ من یك اشاره كنم تمام این سرزمین اسب میشود. چه میگویی؟ یك اشاره ملك و ملكوت دست من است بدبخت. شمشیر را بردار چكار كن این حرفها چیست داری میگویی؟ برو پی كارت به باغ و بستانت برس! زهیر حضرت پیغام میدهند و خوش به حال زهیر كه چه عیالی داشت. عیال شوهر را راه میاندازد به سمت شهادت این خیلی عجیب است. گفت پسر پیغمبر دارد میآید تو این جا نشستی داری فكر میكنی؟ فكر ندارد واقعاً چقدر واقعاً بعضی از این زنها چه معرفتی دارند كه روی دست مرد میزنند! میگوید پسر پیغمبر و تو داری فكر چه میكنی؟ فكر چه میكنی بیا برو، بلند شو برو، فكر چه میخواهی بكن همین یك ثانیه فكرتو غلط است. همین یك ثانیه در حال خلاف هستی. درست؟! همیشه امام حسین در را باز كرده همیشه امام زمان همیشه درش به روی افراد باز است گر گدا كاهل بود تقصیر صاحبخانه نیست.
- ١- قسمت آخر آيه (٥١) از سوره الكهف (١٨)

