پیمودن راه كمال با عقلانیت و سرسپردگی به أولیاء الهی و مبانی آنها
27بدهم، اما اگر خاطی ندانم چه؟! هر كاری كه میكنم میگویم درست است، وحی مُنزَل است جبرائیل هم نمیتواند برگرداند، مگر نمیگویند؟ بعضیها وقتی كه حرفی میزنند وحی است! هیچ كس نباید حرفی بزند، چرا نباید حرف بزند؟ چرا؟ این چه حسابی است؟ این همان چیست؟ همان كنار گذاشتن مبانی و جایش یك تندیس قرار دادن و به جای عمل به آن مبانی و عمل به آن تفكرات، انسان به جایش بیاید و یك مظاهر و ظواهر دیگری را كم كم بیاید جایگزین كند.
تمام سعی بزرگان تا آنجایی كه بنده در ارتباط با آنها بودم این بود، تا اینجا این بود، مرحوم آقا تعریفی را كه از آقای حداد استادشان میكردند این بود كه من عاقلتر از این مرد در دنیا ندیدم، مرحوم آقای حداد كه علم نخوانده بود، سواد نداشتند، سواد اصطلاحی نداشتند، اولًا چه كسی دارد این حرف را میزند؟ یك عالمی دارد این حرف را میزند كه یا اعلم از علماست یا در ردیف اعلم علماست، یكی از این دو، یك فرد عادی نیست این یك، نسبت به كی این حرف را میزند؟ نسبت به یك شخصی كه یك كتاب اصطلاحی از این كتابهای متعارف علوم دینی و علوم اسلامی هم نخوانده! یك آهنگری بود و فلان و این، این شاگرد بزرگان، خب این هم از این طرف. چه مطالبی، چه روش و منشی، چه خصوصیتی از این استادش در اینجا دیده كه دارد این تعبیر را ازش به جا میآورد؟ چه صحبتی شنیده؟ همینطور كه نمیشود، همینطور كه نمیشود انسان روی هوا حرف بزند، لابد این حرفهایی را كه میزند، لابد این صحبتهایی كه میكند، لابد این تصرفاتی كه دارد انجام میدهد چه میكند؟ یعنی چه چیزی دیده؟ صحبتهایی كه میكند با عقل خودش با آن فكر حكیمانهی خودش، با آن فهم عارفانهی خودش سنجیده، دیده هیچ حرفی به آن مرتبهی علیای از حق و از عقلانیت، مثل مطلب او نزدیك نیست.

