أهمیت ادراك صحیح نسبت به حقیقت سیروسلوك
2أعوذُ بِاللَه مِنَ الشَّيطانِ الرَّجيم
بِسمِ اللَه الرَّحمَنِ الرَّحيم
وصلَّى اللَه عَلَى سيّدنا و نبيّنا أبىالقاسم مُحَمّدٍ
وعلى آله الطّيبين الطّاهرين و اللعنة عَلَى أعدائِهِم أجمَعينَ
أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ العنكبوت، ٢ آیا مردم گمان میكنند كه به صرف ایمانی كه میآورند و اعتقاد به توحید و نبوت پیدا میكنند این دیگر به حال خودشان رها میشوند، و دیگر كسی با آنها كاری ندارد و راه خودشان را میروند و مسیر ترقی خودشان را طی میكنند؟ در حالی كه به امتحان و به ابتلاء مبتلا نشوند و یك زندگی یكنواخت و ارتباطات همسویه و معاشرت عادی و دلپسند را اینها داشته باشند و بعد هم ر اه ترقی را طی كنند و به آن مطالب و معارج بالا برسند.
یك مطلبی مدتهاست كه دغدغه خاطرش بنده را داشته و معمولا در نامهها و نوشتجاتی كه برای بنده رفقا و دوستان میآورند كم و بیش یك همچنین مطلبی را من مشاهده میكنم. و با وجود اینكه بارها خدمت رفقا عرض كردم كه مسائل و مطالب سیر و سلوك خارج از این امور هست و آن در یك مرتبه عالی و راقی و بسیار بالایی قرار دارد ولی ظاهرا آنطوری كه باید و شاید ... شاید بیان من ناقص و قاصر بوده یا اینكه بالاخره مسائل به نحوی بوده كه گاهی از اوقات آن تحمل لازم و ظرفیت لازم را برای پذیرش آن در افراد نمیدیدم.
لذا دیشب فكر میكردم كه امروز خدمت رفقا چه بگویم، گفتم كه راجع به همین مطلب توضیح مختصری بدهم و دیگر رفع تصدیع بشود.
آن مطلب این است كه یك اشتباهی كه ما همیشه داریم و خود بنده هم داشتم، یك چیز عادی است و طبیعی است، در زمان مرحوم آقا (مرحوم والد) خب برای افراد پیدا میشود و برای ما هم پیدا شده بود حالا خیال میكردیم علی آباد هم یك شهری [دهی] است و افرادی كه میآیند و به به و چه چه و از این حرفها و حالا دیگر نیازی به بازگویی كردن آن مطالب و آنها نیست، در تصور ما این بوده كه خلاصه همیشه زمانه به یك منوال میگردد، چرخ زمانه به یك قسم حركت میكند، اوضاع همیشه بر وفق مراد و به كام است. افراد بیایند، بروند، دور و بر دوستان، و به طور كلی خب حضور و وجود یك همچنین مرد الهی و بزرگ و هیمنه و سیطره و ولایتی كه ایشان داشتند اجازه نمیداد كه مطالب ناشنیده و مختفی در نفوس و آن حالات و خصوصیاتی كه خب مجال برای اظهارش نبود ... البته در همان موقع هم مطالبی به گوش میرسید، یك مسائلی هم بود، یك قضایایی هم بود و باعث تاثر خاطر ایشان هم میشد؛ و حتی یك روز ایشان یك مجلسی هم با مسئولیت اخوی بزرگترمان حفظه اللَه ترتیب دادند و یك مطالبی خلاصه در آنجا مطرح شد و بالاخره آن مجلس تمام شد. كم و بیش بود یك همچنین مسائلی ولی خب در ذهن بنده یك چیزهای دیگری میگذشت، یك مطالب دیگری میگذشت، یك تصور دیگری بنده داشتم از اوضاع و از ارتباطات، از اظهار محبتی كه دوستان داشتند، اظهار تفقدی كه آنها داشتند، اظهار لطفی كه آنها میكردند؛ ما خیال میكردیم این مطالب پایدار است، مستمر است، همیشه هست، با فوت ایشان این مطالب تغییر و تحول پیدا نمیكند و آن كیفیت اداره و تدبیر ایشان نسبت به مسائل خب كمتر اجازه میداد كه این مسائل از نفوس به بیرون سرایت كند و ابراز و اظهار بشود. ما هم غافل از اینگونه مطالب به همان زندگی خودماندر همان زمان ایشان ادامه میدادیم.

