اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

معنای شریعت و تفاوت آن در هر امّتی

انطباق احکام شریعت با شاکلۀ افراد

14146

معنای شریعت و تفاوت آن در هر امّتی

21
  • در قبال اینها یک عده هم هستند که اهل تقدّس نیستند؛ [بلکه] به قول ما از این باباشَمَل‌ها و افرادِ بی‌غَل‌وغَش [هستند که] به‌جای اینکه به‌دنبال مظاهر دین بروند، با باطن صاف خودشان حرکت می‌کنند و وقتی نور ولایت می‌آید، [آن را] می‌گیرند. اینها هم حرکت کردند و آمدند.

  • یکی از اینها همین حُرّ بن یزیدِ ریاحی و همین زُهیر بن قین بود؛ اینها از افراد مقدّس نبودند. زهیر از اعیان بود؛ اهل تفریح و تعیّش و اینها بود. وقتی که پیش سیدالشهدا رفت‌ و برگشت، یک‌دفعه از این رو به آن رو شد!1 حضرت این کار را نمی‌توانست در دیگری کند؟! [چون] او آمادگی داشت، [حضرت] او را کشید.

  • روضۀ جناب حرّ سلام الله علیه

  • حضرت به دادِ حر هم رسید؛ آن موقع که گفت: «ثَکَلَتکَ أُمُّک» و حر جوابی نداد! با هزار نفر حرکت می‌کند و می‌آید جلوی پسر پیغمبر را می‌گیرد. به هر طرف که [حضرت] می‌خواهند بروند، نمی‌گذارد! با اسب می‌آید جلویشان را می‌گیرد؛ این‌طرف و آن‌طرف را می‌بندد. حضرت عصبانی می‌شود و می‌فرماید: «نمی‌گذاری بروم؟ ثَکَلَتکَ أُمُّک؛ مادرت به عزایت بنشیند! می‌خواهم راه خودم را بروم!» اینجا [حر] کاری انجام می‌دهد که روز عاشورا دستش را می‌گیرد؛ می‌گوید: «اگر هرکسی غیر  از تو اسم مادرم را می‌آورد، جوابش را می‌دادم! ولی چه کنم که مادر تو را نمی‌توان اسم برد! مادر تو فاطمۀ زهراست.»2

  • از خدا جوییم توفیق ادب***بی‌ادب محروم مانْد از لطف رب3
  • در روز عاشورا قضایا به آن کیفیت اتفاق می‌افتد. [حر] خیال نمی‌کرد قضیّه این‌طور شود! ابن‌زیاد به حر مأموریت داده بود: «نگذار حسین حرکت کند، تا ما او را ببریم و تسلیم یزید کنیم!» [اما] حالا دید قضیّه فرق کرده است؛ قضیۀ صف‌آرایی و مسئلۀ جنگ است؛ واقعاً دارند جنگ می‌کنند! اینجا شروع کرد به تأمّل کردن! اینجا امام حسین به دادش رسید.

  • به جَلیسِ خود رو می‌کند و می‌گوید: «اسب را آب داده‌ای؟!» او احساس می‌کند که حر نقشه‌ای دارد [و حرف او] معنای آب دادنِ اسب را ندارد! می‌آید و به پسرش می‌گوید: «مسئله از چه قرار است؟ عمر سعد چه خیالی دارد؟!» می‌گوید: «برو از او سؤال کن!» پیش عمر سعد می‌آید و می‌گوید: «أ مُقاتِلٌ أنتَ؛ آیا می‌خواهی با حسین بجنگی؟!» عمر سعد می‌گوید: «إی واللهِ أُقاتِلُ قِتالًا شدیدًا أیسَرُهُ أن تُقطَعَ الرُّؤوس و تَطیحَ الأیدی؛ چنان قتالی بکنم که کمترینش این باشد که سرها جدا شود و دست‌ها بیفتد!»

    1. رجوع شود به الإرشاد، ج 2، ص 72.
    2. الإرشاد، ج 2، ص 80.
    3. مثنوی معنوی (آذر یزدی)، دفتر اول، ص 8.