اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

تعبّد، تنها راه رسیدن به واقع و قرب پروردگار

خطرات مهلک علم بدون نیت خیر و بدون تعبد

14307
نسخه عربی

تعبّد، تنها راه رسیدن به واقع و قرب پروردگار

16
  • او هم انگار هیچ کَکَش نگزید! آمد نشست و «پس بیایید بشنوید ای دوستان این داستان!»1 گفت: «آقا، من که از نجف به شاهرود رفتم و عالِمِ مطلق‌العنان شاهرود شدم, همه برای من تعظیم و تکریم و بیابرو و های‌وهوی و جنجال و ”حضرت آقا آمدند، حضرت آقا آمدند“ [به‌راه انداختند] و دیگر همه برای من گاو و گوسفند کشتند و شهر را آذین بستند که ”مرجع ما آمده، مَلاذ ما آمده، حجت الاسلام آمده!“

  • مدتی از این قضیّه گذشت. یک روز حاکم شاهرود من را به منزلش دعوت کرد. وقتی رفتم آنجا، دیدم سفره‌ای انداخته و ﴿فِيهَا مَا تَشۡتَهِيهِ ٱلۡأَنفُسُ وَتَلَذُّ ٱلۡأَعۡيُنُ﴾!2 خلاصه همه چیز از غذا و غیرغذا در آنجا هست و من هم شروع به غذا خوردن کردم. بعد از آن دیدم دیگر به‌ضرر اسلام است و به‌صلاح نیست که بیش از این مقدار در این مجلس باشم! حرکت کردم و بیرون آمدم.

  • هفتۀ بعد دوباره من را به مناسبتی دعوت کرد که: ”آقا، مجلسی راجع به اوضاع مملکت داریم. بالأخره شما مجتهد و حجت‌الاسلام شهر هستید؛ لازم است تشریف بیاورید.“ رفتم و دیدم در سفرۀ غذای ما شراب و از این چیزها هم گذاشته‌اند! عصبانی و خیلی ناراحت شدم3 که ایشان در حضورِ منِ ازنجف‌آمده، حجت‌الاسلام، با این عمامه، سرِ غذا شراب آورده‌اند! به‌عنوان قهر بیرون آمدم و به منزل رفتم.

  • چند روز بعد حضرت سلطان برای من دینارهای طلا هدیه فرستادند. (از آن دینارهایی که هرکدامش یک تیر در چشم آدمی است؛ [اولی] یک تیر، دومی یک تیر دیگر، اینها همین‌طور می‌آید و به آدم می‌خورَد.) از اینها آورد و گفت: ”آقا، این را حضرت سلطان فرستاده‌اند. شما فقرا، مستمندان، ایتام و ذوی‌الحاجة و السؤال را بهتر می‌شناسید؛ اینها را بینشان تقسیم کنید.“ من اینها را گرفتم [و گفتم:] ”بله بسیار خب! اینها را به مصرف خودش می‌رسانیم.“

  • عذر می‌خواهیم و این حرفها... دوباره من را دعوت کردند؛ آمدم و دیدم که در مجلس شرابی نبود؛ خیلی مجلس منظّم و محترمی بود. ولی من در آخر جلسه دیدم که دارند به همدیگر اشاره و پچ‌پچ و صحبت می‌کنند و می‌خواهند چیزی بگویند اما خجالت می‌کشند. یکی پیش جناب حاکم آمد و حرفی زد و او گفت: ”از آقا باید اجازه بگیرید! من اینجا که نمی‌توانم حرف بزنم!“ گفتم: ”قضیّه چیست؟“ گفت: ”آقا، اینها می‌خواهند لبی تر کنند، از شما خجالت می‌کشند، حیا می‌کنند؛ اجازه خواسته‌اند. شما این دفعه کاری نداشته باشید مسئول و فلان و اینها و چیزی نگویید و سرتان را پایین بیندازید؛ اجازه بدهید خود اینها انجام بدهند! مسئله‌ای نیست!“

    1. مثنوی معنوی (آذر یزدی)، دفتر اول، ص 6:
      بشنوید ای دوستان این داستان***خود حقیقت نقد حال ماست آن
    2. سورۀ زخرف (43) آیۀ 71. معادشناسی، ج 5، ص 169:«در روز بازپسین در بهشت، آنچه را که نفوس اشتها داشته باشند و چشم‌ها از آن لذت برند، برای انسان خداوند مهیّا فرموده است.»
    3. همان چیزی که پریروز خدمتتان [در] جریان آن آقا عرض کردم!** رجوع شود به سایت مکتب وحی، سخنرانی، طرح مبانی، ولایت تکوینی، مجلس 10.