تأثیر اختلاف شاکله و خصوصیات نفسانی در سلوک
15[میگویند حضرت موسی از یک جا میگذشت]، دید یکی مدام دارد قربانصدقۀ خدا میرود؛ عشق خدا به سرش افتاده و نمیداند چه بگوید: «ای خدایا قربانت شوم! ای خدایا فدایت شوم!» و امثالذلک. از آنطرف هم که خدا را ندیده و هنوز معرفت برایش پیدا نشده است؛ هنوز اولِ کار و اولِ مسیر است. نمیداند خدا دست و پا و سر دارد [یا ندارد]؛ چادر و چارق دارد [یا ندارد] جا و منزل دارد و میخوابد و بلند میشود [یا نه]؛ اینها را خبر ندارد و خیال میکند خدا هم مثل خودش است، منتها با یک مقام و موقعیت بزرگتر و بهتری! مدام قربانصدقۀ خدا میرود. وقتی که حضرت موسی به او میرسد [میگوید: «این حرفها چیست که میزنی؟!»] البتّه حضرت موسی هم باید به مسائل شرع توجه کند و وظیفه دارد و موقعیت [خودش را] دارد. (حالا راجع به این قضیّه هم إنشاءالله چند کلمهای عرض میکنیم.) آمد او را نهی کرد: این حرفها چیست میزنی؟!
تو کجایی تا شوم من چاکرت *** چارُقَت دوزم کنم شانه سرت دستَکَت بوسم بمالم پایَکَت *** وقت خواب آید بروبم جایَکَت1 خدا که چارق2 ندارد! خدا که انسان نیست! خدا که سر و دست و پا ندارد! خلاصه بندهخدا را ناراحت کرد.
دید موسی یک شبانی را به راه *** کو همیگفت: «ای خدا و ای اِلٰه تو کجایی تا شوم من چاکرت؟! *** چارقت دوزم کنم شانه سرت! ای خدای من فدایت جان من *** جمله فرزندان و خانمان من ای فدای تو همه بزهای من *** ای به یادت هِیهِی و هِیهای من!» گفت موسی: «های خیرهسر شدی! *** خود مسلمان ناشده کافر شدی! ﴿لَمْ يَلِد﴾، ﴿لَمْ يولَد﴾ او را لایق است *** والد و مولود را او خالق است زین سخن گر تو نبندی حلق را *** آتشی آید بسوزد خلق را حضرت موسی میگوید: «بابا! او که نمیزاید، او که زاده نمیشود. آن مختص به خداست. این اوصافی که تو برای خدا میگویی، اوصاف کسی است که در این دنیا زاییده میشود، میآید و میرود؛ آدم باید بداند راجع به خدا چه میگوید! آنجا مراتب و آدابی دارد. آن آداب باید محفوظ باشد. هر چیزی را که نمیشود گفت. [نمیشود] هرچه از دهانت در بیاید را بگویی!»
- مثنوی معنوی (میرخانی)، دفتر دوم، ص 148.
- چارق: کفش. (محقق)

