عدم اطلاع ملائکه از سرّ الهی در ذات انسان
13حتی روز آخری که پیغمبر میخواهند از دنیا بروند [وقتی] یک روز به وفات و رحلت پیغمبر مانده است، به فضل بن عباس و امیرالمؤمنین امر میکند بیایند زیر بازوی آن حضرت را بگیرند و ببرند، در آن حال در مسجد [دربارۀ] اهلبیت توصیه میکند: «إنّی تارِکٌ فیکُمُ الثَّقَلَین: کِتابَ اللهِ و عِترَتی.» 1
شدت محبت و اتصال بین پیغمبر و حسنین
در روایتی دیدم که روزی پیغمبر اکرم در منزل خوابیده بودند. حسنین [که] در آن موقع طفل بودند، آمدند وارد منزل پیغمبر شدند؛ دیدند پیغمبر خوابیده، اینها هم سرشان را درست گذاشتند روی پیغمبر و خوابیدند. خب دیگر جای خودشان را میدانستند کجاست! هوا هم تاریک بود. [بعد از] مدتی که خوابشان برده بود، از خواب بلند شدند. شروع کردند راهی را [در پیش] گرفتن و از مدینه همینطور بیرون آمدند. حضرت زهرا آمدند دیدند که حسنین [به] منزل نیامدند. به خانۀ پیغمبر آمدند، دیدند [آنجا] نیستند. امیرالمؤمنین آمدند دیدند [حسنین] نیستند. گفتند: «در این دل شب کجا رفتهاند؟» پیغمبر و اصحاب و امیرالمؤمنین حرکت کردند [و] بیرون آمدند [تا] بهدنبال [آنها] بگردند. در روایت داریم؛ «نوری در مقابل پیغمبر ظاهر شد و پیغمبر بهدنبال همان نور حرکت میکردند. آن نور به هرجا انحراف پیدا میکرد، پیغمبر هم بهدنبال آن میرفتند. رفتند [تا] از مدینه خارج شدند.» از آسمان هم شدید باران میبارید. [همینطور] آمدند دیدند نور در یک جا ایستاد. وقتی که رفتند، دیدند حسنین در کنار دیواری در یکی از باغستانهای بیرون مدینه خوابیدهاند و دست در گردن هم انداختهاند و فقط بهاندازۀ محیط حسنین باران نمیآید؛ مانعی هست! تمام اطراف [آنها بهخاطر] باران شدید کاملاً گِل شده و فقط این مقدار باران نمیآید و یکی از ملائکۀ پروردگار هم بالهای خودش را قرار داده که باران نیاید! آنها افتخار میکردند به اینکه درِ [خانۀ] این خاندان بیایند! اینجا مسائلی هست. یکی از ملائکه بالهای خودش را روی آنها گرفته و نمیگذارد باران بیاید و آنها را از حوادث منع میکند.
- رجوع شود به إرشاد القلوب، ج 2، ص 340.

