موضع مشرکین یهود و نصاری در قبال دو جنبۀ بشری و وحیانی رسول خدا
12بعد، مقداری دیگر راه افتادند و جلوتر آمدند؛ یک عدّه شروع کردند و عذر و بهانهای آوردند! (همۀ اینها برای ما است!) بیابانی را طی کردند و مقداری خورشید به آنها خورد و گرمشان شد، گفتند: «عجب بیکار بودیم که بلند شدیم و آمدیم! همانجا مینشستیم و غذا و آبمان را میخوردیم تا مرگمان میرسید! حالا سیمرغ کجاست؟! این مسائل و شکل و شمایلی که برای سیمرغ بیان کردند، کجاست؟!» این یک عدّه هم ماند.
یکمقدار دیگر حرکت کردند و جلوتر آمدند، دیدند نهر آب و کوه و چمنی است؛ و آنهایی هم که اهل شکم بودند و فقط میخواستند یک جای سبز و نهری بهدست بیاورند، نشستند و شروع به خوردن از آن آبها و سبزهها کردند! هدهد گفت: «چهکار میکنید؟!» گفتند: «نه آقاجان! ما همینجا برایمان خوب است؛ نیازی نداریم و میخواهیم اینجا بمانیم!»
همینطور جلوتر آمدند و یکبهیک، بیابانها و عوالم را طی کردند و همینطور از پایین به بالاتر و بالاتر آمدند، تا اینکه به وسطهای راه که رسیده بودند، غیر از عدّۀ قلیلی دیگر کسی باقی نمانده بود! اینها هم یکبهیک آمدند و عذر و بهانه آوردند.
هر کدام بر طبق قدرت و قوّت خود آمدند و حرکت کردند و مسیری را طی نمودند. تمام قوای خود را صرف کردند، خسته و نالان شدند و دیگر هیچ نیرو و توانی نداشتند و هیچ وجودی از آنها باقی نمانده بود؛ همینکه به کوه قاف رسیدند، وقتی که نگاه کردند، چیزی ندیدند! گفتند: «سیمرغی که ما دنبال آن میگشتیم، کجاست؟!» وقتی خودشان را شمردند، دیدند سی تا مرغ هستند! معلوم شد آن سیمرغی که اسمش را شنیده بودند و خصائص و فضائل او را نمیدانستند، همان وجود فعلی آنها بوده است. یعنی تا بهحال اسمی از وجود خود به گوش آنها رسیده بود و در عالم ابهام، خصوصیّات و شمایل و آن انوار انفسیّه و انوار قاهره و جلالیّه و جمالیّۀ خودشان، به گوش آنها رسیده بود! آنها آمدند برای اینکه به ذات خودشان

