موضع مشرکین یهود و نصاری در قبال دو جنبۀ بشری و وحیانی رسول خدا
20﴿نٓ وَٱلۡقَلَمِ وَمَا يَسۡطُرُونَ * مَآ أَنتَ بِنِعۡمَةِ رَبِّكَ بِمَجۡنُونٖ﴾؛1 «برای تو ورقه آوردند و خیال کردند تو مجنونی! * کجا تو بهواسطۀ نعمت پروردگارت، مجنون هستی؟! به تو دارد وحی فرستاده میشود و اینها نمیفهمند!»
همینکه جبرئیل عروج کرد و پیغمبر به حال آمد، عدّاس وارد منزل پیغمبر شد و دید آن حضرت نشسته است. شروع کرد با آن حضرت صحبت کرد و از خصائص و خصوصیّات سؤال کرد. وقتی که مطالب را میشنود، میآید و میگوید: «یک مطلب دیگر باقی مانده است؛ پشتتان را بالا بزنید تا ببینم!» حضرت میآیند لباس و پیراهن خود را بالا میزنند، و او مُهر نبوّت را میبیند. اینجا سر به سجده میگذارد و اسلام میآورد! بعد، رو به پیغمبر میکند و میگوید: «آیا بر تو آیات جنگ و جهاد نازل شده است؟»
حضرت میفرمایند: «نه، هنوز بر من آیات جهاد نازل نشده است.»
به پیغمبر عرض میکند: «از هماکنون تا وقتی که جان در بدن دارم، هر وقت آیۀ جهاد آمد، من را بطلب!» از خدمت آن حضرت بیرون میآید و بهسوی منزل خودش حرکت میکند.2
روزی حضرت خدیجه به ورقة، پسر عموی خود ـ که هنوز به پیغمبر اکرم ایمان نیاورده بود ـ برخورد میکند و میگوید: «چرا وقتی جبرئیل بر شوهرم نازل میشود حالت غش برای او دست میدهد و میافتد و از حال میرود؟!» (پیغمبر وقتی که جبرئیل میآمد، از حال میرفت؛ یعنی آن احاطه و سیطرۀ قوای ملکوتی، آنقدر شدید و قوی بود که این بدن مادّی طاقت تحمّل آن قوای ملکوتی را نداشت!3)
ورقة میگوید: «تو میتوانی یک امتحان انجام بدهی و آن این است: موقعی که شوهرت را در یک همچنین حالی دیدی فوراً روسری و مقنعۀ خود را باز کن؛
- سوره قلم (68) آیه 1 و 2.
- بحار الأنوار، ج 18، ص 228.
- رجوع شود به ص 184.

