جامعیّت و سعۀ روحی پیامبر اکرم نسبت به سایر انبیاء
17مقداری نان و خرما بدهید، برداریم و برویم تا پیغمبر را پیدا کنیم!»
امیرالمؤمنین به اتّفاق خدیجه هر کدام از یک طرف حرکت میکنند، حضرت خدیجه در صحرا حرکت میکند و امیرالمؤمنین در کوهها به دنبال پیغمبر میرود که پیغمبر از دست مردم به کجا رفته است، و صدا میزند: «یا محمّدا! یا رسولاللَه! نَفسی لک الفِداءُ فی أیِّ وادٍ أنت مُلقیٰ؛ ای رسول خدا! فدایت شوم، در کجا افتادهای؟»
امیرالمؤمنین دنبال پیغمبر حرکت میکند. حالا پیغمبر با صورت خونآلود، دور از دست مردم در کوههای مکّه نشسته است تا به او سنگ نزنند و او را تعقیب نکنند!
در این موقع جبرئیل میآید، و پیغمبر خطاب به جبرئیل میکند و میگوید: «نگاه نمیکنی که این امّت با من چه میکنند؟! نمیبینی که این امّت با من چه رفتاری دارند؟!»
جبرئیل پارچهای از پارچههای بهشت را میگستراند بهطوریکه تمام کوههای مکّه را در بر میگیرد، و به آن حضرت میگوید: «دستت را به من بده!» حضرت دست خود را به جبرئیل میدهند و در میان آن بساط مینشینند. بعد جبرئیل خطاب به پیغمبر میکند: «اگر میخواهی قدرت خدا را ببینی، به این درخت بگو که بیاید!» حضرت به درخت میگویند: «بیا!» و درخت در مقابل حضرت میآید. بعد جبرئیل میگوید: «امر کن که به جای خود برگردد!» حضرت به درخت امر میکنند: «به جای خود برگرد!» و درخت به جای خود برمیگردد. بعد جبرئیل به حضرت عرض میکند: «قدرت پروردگار را دیدی؟!» یعنی خدا بر همه کار قادر است؛ منتها اینجا جای صبر است و اینجا جای تحمّل است!
ملَکی که موکَّل بر سماء عالَم است، پیش پیغمبر میآید و میگوید: «یا رسولاللَه! خداوند مرا مأمور به اطاعت از تو کرد؛ امر کن که ستارگان را بر اینها فرو بریزم و اینها را به آتش بسوزانم!» حضرت میفرمایند: «نه!»
ملک موکّل بر زمین میآید و خطاب میکند: «پروردگار امر کرده است که

