کیفیّت هدایت اختصاصی و اطلاع اولیاء خدا بر حقائق غیبی و وحیانی
28راه افتادهاند و دارند میآیند. (خلاصه داشت برای خودش میبافت و درست میکرد؛ مثل ما).
در همین موقع که مشغول این خطورات بود، ناگهان درویشی داخل میآید و از گوشۀ مسجد پیدا میشود، مردم را کنار میزند و مستقیماً تمام مسجد را طی میکند و بالای منبر میرود.
مردم با خود میگویند: عجب درویش احمقی است! بگیر بنشین و گوش بده! ببین چه حرفهای خوبی مطرح میکند!
در همینحال، آن درویش در بالای منبر کاغذی درمیآورد و به حاج محمّدرضا تبریزی نشان میدهد، میبیند هنوز مرکّبش خشک نشده است؛ استادش سیّد علیرضاشاه در این کاغذ نوشته است: «تو موظّف هستی به هر چه این درویش عمل میکند، ترتیب اثر بدهی و مخالفت نکنی!» (هنوز مرکّب نامه خشک نشده است! استادش کجاست؟ کربلا است!)
آن درویش بالای منبر میرود و در گوش ایشان میگوید: آن کاری که به من دستور دادهاند را انجام بدهم یا انجام ندهم؟ میگوید: انجام بده! (خیلی مرد بوده است!) میگوید: انجام بده! امّا میگوید: قدری صبر کن! و به مردم رو میکند و میگوید: ای مردم، چقدر من بر گردن شما حق دارم؟ چقدر برای شما تبلیغ کردهام؟ همۀ مردم اقرار و اعتراف میکنند. میگوید: به حقّ حقّی که بر گردن شما دارم، هر کاری که این درویش با من انجام داد، شما نباید به او اعتراض بکنید! قبول کردید؟ همۀ مردم میگویند: قبول میکنیم! این درویش بلند میشود و عمامۀ او را از سرش برمیدارد و به گردنش میاندازد و او را از بالای منبر تا بیرون مسجد روی زمین میکشد و در خیابان او را رها میکند و میگوید: مثل اینکه حالت خوب جا آمد؛ حالا برو در یک شهر دیگر و مشغول تبلیغ شو! من هم رفتم، خداحافظ!
او نیز گفت: خدا به تو خیر بدهد!1
ما فعلاً بهنحوۀ عمل این شخص کاری نداریم که آیا ممکن بود غیر از این انجام
- روح مجرّد، ص 382، تعلیقۀ 1.

