ضربۀ جبران ناپذیر علمای سوء نسبت به دین
22من جلو آمدم تا نزدیک پیغمبر رسیدم، در این موقع دیدم که قاصدی از جانب حضرت ابوالفضل در حرم سیّدالشّهدا علیه السّلام پیش پیغمبر آمد که: «یا رسولاللَه، ابوالفضل از شما تقاضایی دارد!»
ـ: «تقاضایش چیست؟»
ـ: «میگوید: فلانجوان از آلکُبّه از دنیا رفته است و مادرش آمده و به ما ملتجی شده است و شفای فرزندش را میخواهد!»
حضرت رو به آن قاصد کردند و فرمودند: «عمر این جوان تمام است و ما نمیتوانیم برگردانیم! برو و پیغام من را برسان!»
قاصد برگشت و برای مرتبۀ دوّم قاصد دیگری آمد که: «ابوالفضل تقاضایی دارد!»
ـ: «تقاضایش چیست؟»
ـ: «میگوید: آن مادر آمده و به ما ملتجی شده است و ما را رها نمیکند و شفای فرزندش را میخواهد!»
حضرت فرمودند: «من گفتم عمر این جوان دیگر بهسر آمده و پروندۀ حیاتش دیگر ختم شده و کارش تمام است!»
قاصد برگشت! در مرتبۀ سوّم خود حضرت ابوالفضل آمد و خدمت پیغمبر رسید و عرض کرد: «یا رسولاللَه، دو بار قاصد ما را برگرداندی!»
حضرت فرمودند: «من گفتم که این عمرش تمام است!»
دیگر حضرت ابوالفضل حرفی نزد، فقط یک چیزی گفت که رسول خدا دیگر نتوانست حرف بزند، عرض کرد: «عیبی ندارد، ما برمیگردیم؛ ولی من یک تقاضا دارم، و تقاضای من این است که از خدا بخواهید که این عنوان بابالحوائج را از من بردارد!»
دیدم در اینموقع خطاب آمد: «ای حبیب من! ای رسول خدا! به عبّاس ما بگو که ما این لقب را از او برنمیداریم!»
از خواب بیدار شدم و به سمت منازل آلکُبّه حرکت کردم و دیدم صدای شیون و زاری بلند است؛ گفتم: «چه خبر است؟» گفتند: «جوانی از دنیا رفته است و صدای گریه برای آنها است!» گفتم: «راحت باشید؛ حضرت

