
جایگاه ولایت و حقیقت عاشورا در مکتب عرفان شیعی
درسهایی از سیرۀ معرفتی مرحوم قاضی، مرحوم حدّاد و علامۀ طهرانی رضواناللهعلیهماجمعین
جایگاه ولایت و حقیقت عاشورا در مکتب عرفان شیعی
22به عنوان نمونه مسئلهای را عرض میکنم: یک روز طلبهای در همان زمان جنگ در مشهد خدمت مرحوم آقا آمده بود و ایشان هم او را پذیرفته بودند. او گفت:
«آقا برای من قضیّهای اتّفاق افتاده که ملزم شدم به اینکه خدمت شما برسم؛ چون واقعاً من را خیلی مضطرب کرده و به فکر انداخته، و آن این است: من چند سال است که در جبهه هستم و در تمام این مدّت یک ذهنیّت و حال و هوایی داشتم؛ میلم، علاقهام و عشقم نسبت به این مسئله به نحو دیگری بود. تا اینکه یک روز در همان حینی که برای تجدید وضو رفته بودم، سرو صدایی احساس کردم. متوجّه شدم که شاید جریانی میخواهد اتّفاق بیفتد. همان موقع با خود گفتم: اگر من در اینجا باشم و قضیّه ای بخواهد اتّفاق بیفتد، اینکه خیلی بد است! فرض کنید بگویند که فلان شخص رفته در آن مکان و در یک همچنین وضعیّتی حادثهای بخواهد انجام شود. دیدم که نفس من نسبت به این مسئله تثاقل دارد و برایش گران است. زود بیرون آمدم که اگر قرار بر این است که شهید بشویم، شهادت در میان جمع دوستان نصیبمان بشود.
وقتی که این قضیّه برایم اتّفاق افتاد، فهمیدم این چند سال من در نفس گرفتار بودم. اگر قرار بر این است که انسان تسلیم رضای الهی باشد، دیگر جا با جا برای او فرقی نمیکند، هرجا که میخواهد باشد؛ آمدم خدمت شما تا این مشکل را مطرح کنم.
در جریان عاشورا همچنین مسائلی را اصلاً ما نمیبینیم؛ یعنی ذهنیّت اصحاب نسبت به سیّدالشّهدا علیه السّلام ذهنیّتی بود که اگر هزار بار هم این قضیه اتّفاق میافتاد، آن ذهنیّت عوض نمیشد. اگر شکست میخوردند نمیآمدند خدمت امام حسین علیه السّلام که گویند: «مگر تو امام نبودی، مگر تو قول و وعده ندادی؛ پس چرا اینطور شد؟!» اگر تیری به آنها میخورد این حرف را نمیزدند، و اگر قضیّهای خلاف توقّع آنها اتّفاق میافتاد این حرف را نمیزدند.
