
جایگاه ولایت و حقیقت عاشورا در مکتب عرفان شیعی
درسهایی از سیرۀ معرفتی مرحوم قاضی، مرحوم حدّاد و علامۀ طهرانی رضواناللهعلیهماجمعین
جایگاه ولایت و حقیقت عاشورا در مکتب عرفان شیعی
23فنای اصحاب سیّدالشّهدا علیه السّلام در ولایت آن حضرت
اصحاب سیّدالشّهدا در روز عاشورا فانی در ولایت بودند و کسی که فانی در ولایت است دیگر خود را نمیبیند؛ دیگر نمیبیند با چه کسی میخواهد بجنگد یا برخورد کند، زیرا دیگر خودی نیست. یعنی در قضیّۀ عاشورا فقط یک نفر وجود داشت و آن سیّدالشّهدا علیه السّلام بود؛ حضرت اباالفضل فانی در سیّدالشّهدا بود، حضرت علیاکبر فانی در سیّدالشّهدا بود، اصحاب سیّدالشّهدا همه فانی بودند و هیچ اختیاری از خود نداشتند. اگر حضرت میفرمود: برو، میرفت؛ صبر کن، صبر میکرد.1
مدیریّت روز عاشورا و جریاناتی که در آن روز اتّفاق افتاده، همۀ اینها به دست امام معصوم بوده است؛ امامی که به عکس ائمّۀ قبل که مکلّف بودند تمام افراد را به سوی جهاد دعوت کنند ـ امیرالمؤمنین علیه السّلام مکلّف بود افراد را به سوی جهاد با بصره و معاویه دعوت کند، پیغمبر هم همینطور؛ هر کسی بیاید، منافقین هم بیایند. در جنگ صفّین یکی از فرماندهان لشکر امیرالمؤمنین همین شمر بن ذیالجوشن بود، و اتّفاقاً ضربتی هم به او خورده بود.2 چه منافقینی در میان اینها بودند! مانند اشعث بن قیسها که در همین جنگ صفّین منجرّ به شکست امیرالمؤمنین علیه السّلام شدند3 ـ سیّد الشهدا علیه السّلام در روز عاشورا همه را از خودش میراند و میفرمودند: برای چه اینجا هستید؟ اینجا فقط شهادت است، و پیروزی در کار نیست!
امیرالمؤمنین مردم را دعوت میکردند که برویم معاویه را سرنگون کنیم، ولی سیّدالشّهدا میفرمودند: سرنگونی در کار نیست ـ سرنگونی ظاهری در کار نیست ـ بلکه مسئله، مسئلۀ شهادت است و من هم این راه را میروم؛ «من کان فینا باذلًا مُهجَتَه، و مُوَطِّنًا على لقاءِ اللَهِ نفسَه، فَلْیَرحَلْ معَنا.»4
راه حضرت این بود؛ و در منازلی که میایستادند، تمام صحبت از شهادت بود؛ در إخباراتی که میدادند، همه حرف از شهادت بود؛ حتّی در شب عاشورا بیعت خود را از برادر و از پسر خودشان هم برداشتند. یعنی اینقدر قضیّۀ عاشورا آزاد و حر و بدون هیچ گیری بود که حتّی حضرت چراغ را هم خاموش کردند و فرمودند: «این مردم با من کار دارند، با شما که کاری ندارند؛ من اینجا مطرح هستم.» حتّی به برادر و پسرشان هم گفتند.5 ولی آنها زبان حالشان این بود که: «عیب ندارد ما میرویم، ولی شما جایی را معرفی بکن، ما هم میرویم، ما حرفی نداریم. کجا برویم غیر از اینجا؟ شما بگو کجا برویم ما میرویم!» البته بعضیها هم به نحوی مطرح کردند. یعنی شناخت آنها نسبت به مسئله اینگونه بود! و این مسئلهای است که به همین آسانی در هر جایی نیست.
- جهت اطّلاع بیشتر رجوع شود به اسرار ملکوت، ج 2،ص 397 ـ 399.
- وقعة الصّفین، ص 268.
- جهت اطّلاع بیشتر رجوع شود به معادشناسی، ج 3، ص 280.
- کشف الغمة، ج 2، ص 29؛ بحار الأنوار، ج 44، ص 366؛ لمعات الحسین، ص 38.
- الإرشاد، ج 2، ص 92؛ لمعات الحسین، ص 34؛ لهوف، 53.
