
ولایت؛ مظهر حقیقت توحید
بررسی مقام واحدیت و احدیت، جایگاه عارف کامل و ارتباط انسان با امام معصوم علیهالسلام
در سومین جلسه از مصاحبه پیرامون حالات و انظار عارف بالله، مرحوم حاج سید هاشم حدّاد رضوان الله علیه، آیت الله ضمن بیان این نکته که هدف و همّت عرفا، وصول به حقیقت توحید است، میفرمایند: عارف کامل از این جایگاه تنازل نمیکند و فرصتها را با پرداختن به امور دیگر ضایع نمیسازد. در بخش دیگری از جلسه، مسئله ولایت داشتن عرفا مطرح شده و به حالات بزرگانی مانند مرحوم حدّاد و علّامه طهرانی اشاره گردیده است؛ البته مرحوم استاد، ولایت آنان را از ولایت مدّعیان اهل ظاهر متفاوت میدانند و به برخی تفاوتها اشاراتی همراه با انتقاد دارند. شرح عبارت «عالم سراسر عشق است، از بالا به پایین و از پایین به بالا» که از مرحوم حدّاد نقل شده است، بخش دیگری از این مصاحبه است و آیةالله حسینی طهرانی در این قسمت به تفصیل جنبههای نگاه عارف به عالم خلق را تشریح میکنند. در بخشهای پایانی جلسه به مبحث سعۀ وجودی انسان پرداخته شده است و در همین راستا وجود مقدّس حضرت رسول الله و ائمّه معصومین علیهم السّلام با یکدیگر و نیز آن حضرات با عرفا و اولیا مقایسه شده است.
ولایت؛ مظهر حقیقت توحید
9دفاع محکم سلیمان أعمش از امیرالمؤمنین علیه السّلام در مقابل أبوحنیفه
روزی همین ابوحنیفه با دو نفر دیگر رفت پیش سلیمان اعمش که پیرمردی نابینا بود و داشت از دنیا میرفت و از اصحاب و شیعههای قرص و محکم بود و به قول مرحوم آقا: «سلیمان اعمش از آن شیعههای محکم و قرص و سفت ولایت بود!» أبوحنیفه با او رفیق بود و همینطور که با هم صحبت میکردند، أبوحنیفه به او گفت: «مطلبی در ذهن من است میخواهم به تو بگویم: تو کمکم داری از این دنیا به سمت قیامت میروی و بالأخره فردایی هست و من نگران حال تو هستم و میخواهم از اینجا سبک بال بروی و با بار سنگین گناه نروی آنجا!»
گفت: «مگر چه کار کردهام؟!»
گفت: «این روایت”قسیم النّار و الجنّة“ را که نقل کردی: علی در روز قیامت بر سر پل صراط میایستد و به بهشت میگوید: ”بگیر این را که از دوستان ماست!“ و رو میکند به جهنم و میگوید: ”بگیر این شخص را که از دشمنان ماست!“ این روایت رابیا انکار بکن!»
سلیمان به او پلتیک زد و گفت: «بسیار خب، بله، اتّفاقاً این هم مسئلۀ بدی نیست! امّا چون من این روایت را برای افراد بسیاری گفتهام پس بهتر است افراد جمع شوند و در حضور همه انکار کنم و در حضور افراد این حرف را بزنم.»
لذا از مسجد صدا زدند و در کوفه خبر دادند و همسایهها آمدند. چون نابینا بود و نمیدید، از همهمۀ جمعیّت احساس کرد که مجلس مالامال شده است، گفت: «همه آمدند؟» گفتند: بله! گفت: «مرا بنشانید!» نشاندنش، چون نمیتوانست بنشیند. شروع کرد به صحبت کردن و از مطالب امیرالمؤمنین گفتن و... ـ خدا رحمتش کند! من وقتی که اینگونه اخبار را میشنوم، واقعاً بیاختیار میگویم: خدا رحمت کند اینهایی را که اینطور پاسدار ولایت بودند! بله، ای کاش و ای کاش ما هم یک قدری از آن حلاوت و شیرینی این حقیقت را چشیده بودیم و یکچنین مزخرفاتی را مطرح نمیکردیم! ـ بعد نقل کرد: «شنیدم از فلان، شنیدم از فلان، تا مسئله را به دو واسطه به پیغمبر رساند که رسول خدا به امیرالمؤمنین فرمودند:
