ولایت، مسئلهای عقلانی؛ نه تعبّدی
13خلاصه، پیغمبر اکرم چند مرتبه زید را به خانه فرستادند تا اینکه بالأخره گفت: «یا رسولاللَه، من دیگر نمیتوانم با او زندگی کنم. او هر روز به من فخر میفروشد که من دختر عمۀ رسول خدا هستم و تو یک غلام و بندۀ آزاد شده هستی. اصل و نسب من از قریش است و تو از قبیلۀ کذا هستی؛ و خلاصه زندگی را برای ما تلخ کرده است!»
پیامبر دیدند که دیگر قضیه در اینجا بهصورت دیگری است و وقتی که طرفین با هم نمیسازند و اختلاف دارند و قابل التیام نیست، بالأخره خداوند راههای دیگری را هم قرار داده است و به قول معروف: «آخرُ الدّواء الکَیّ!»1 لذا فرمودند: «بسیار خوب، حالا که اینطور است دیگر از هم جدا شوید و هر کسی به سراغ زندگی و کار خودش برود.» و آنها از هم جدا شدند.
وقتی از هم جدا شدند و دوران عدّه تمام شد، برای رسول خدا حکم آمد که حالا تو باید با زینب ازدواج کنی! پیغمبر چطور با عروس خودش و با زن پسر خواندۀ خودش ازدواج کند؟! واقعاً مردم چه میگویند؟! یعنی این مسئله نشان میدهد که ممکن است این آداب و سنن جاهلی آنچنان در افراد نفوذ کند که اصلاً جزء فرهنگ آنها درآید؛ فرهنگی که قابل دست برداشتن نیست و اصلاً نمیتواند از آن دست بردارد.
میدانید این قضیه مثل چیست؟ مثل این است که منبابمثال بگویند که شما هیچ ارتباطی با پدر و مادر خود ندارید و پدر و مادر شما شخص دیگری است! اصلاً یکهمچنین مسئلهای چطور ممکن است و آیا قابل قبول است؟! یعنی انسان علم دارد و یقین دارد که از این پدر و مادر متولّد شده است، ولی بعد در اینجا انقطاع نسب میکند و نسب را منتسب به یک مورد دیگر میکند! اصلاً یکهمچنین چیزی امکان دارد؟! مثلاً اگر الآن یک فقیه در رسالۀ توضیحالمسائل خود بگوید: «ایّها النّاس، برای بنده روشن شده است که هر کسی که از پدر و مادر خودش متولّد شده است، به آنها مَحرم نیست و باید یک پدر و مادر برای خودش انتخاب کند و اختیار کند و قرعه بیندازد»، مردم چه میگویند؟! حتی عوام هم شروع به مبارزه کردن و مقابله کردن و مسخره کردن و استهزاء کردن میکنند که آقا یعنی چه؟! این حرفها چیست؟!
- طب الأئمة علیهم السلام، ص ٥٥.

